خلسه

تردید ترد من

به اعتماد به تو

کوه راسخ است

آوار باورم را

فرو ریختی ----!!

سقف روح تو دیگر

باران دروغ را چکه می کند

دیوار عشق ترک خورده

و پنجره ی اعتماد من

در نحس قاب قامت تو

شیشه ی آسیب دیده ای است.

بیم دارم

بیم دارم

انتخاب را به دستهای تو بسپارم؟

پرده ای از ابرهای تیره ی ابهام

در برابر چشمان کور تصمیم است

من کور شده ام

کور!

انتخاب را گم کرده ام

شیر و خط هم چاره گر نیست

هر دوی روی سکه فریب است

تقدیر!

تقدیرخود

تکرار رنجهای سیاه است

از پای عشق

تا سر نفرت

دو روح علیل است

این فاصله کم نیست!

باور نمی کنم!

باور نمی کنم

با کارنامه ای که به جا مانده از تو

باز

من باورت کنم

اما!

اما برگرد

من باورت می کنم

برگرد

به قوه ی تخیل شک مکن

گرچه تصمیم با توست!

باور نمی کنم!

محال باور سختم

چه سهل , ممکن شد!

برگرد

گرچه تصمیم با توست!

بعید می دانم

بازگشت اعتبار زلالت را!!!!

شاید فریب دوباره ی مرا فردا

تردید امروز سد شود...

با کارنامه ای که به جا مانده از تو

آیا می توان,باز هم به تو اعتماد داشت؟

تصور نمی کنم

تردید موریانه ی اندیشه می شود!

باور نمی کنم

اما !

اما برگرد!

من باورت کردم

گرچه تصمیم با توست.

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧ساعت۱:٢٩ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

دور ماندم دور

دور ماندم از بی کران آبی

از تمام صداقت کودکی

دور ماندم از آواز قناری

از لحظه لحظه ی زندگی

و اکنون

اینجا

دور و تنها

در میان این سپیدپوشان

خود را غرق می کنم.

باد می آید

و هزاران عروس باکره

بی هیچ سخنی

در هلهله ی باد

من را ترک می گویند

و خود را به دست تقدیر

آبی دور

آبی بی انتها

می سپارند

ومن دور و تنها

اینجا

خود را در سپیدی بی کران

غرق می کنم

دستانم سپید

پاهایم سپید

شعرم سپید!

آی باد, باد, باد

سپیدی دستانم از برای تو

لحظه ای دورم ساز از این دوری بی انتها!

آی باد, باد, باد

چه ساده و سریع

میبری قاصدکان عمر را

قاصدک عمرم از برای تو

لحظه ای دورم ساز از این دوری بی انتها!

شعر سپیدم از برای تو

فقط

لحظه ای دورم ساز از این دوری بی انتها...

+نوشته شده در چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧ساعت۱:٥٤ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

من مردم. من خیلی وقته که مردم....

پیکرم را میان میلیونها برگ خیس خورده و تازه  دفن خواهند کرد

پیکرم را میان میلیونها رنگ نارنجی و زرد و قرمز خواهند پوشاند

و سیاهپوشان بهت زده با چترهای باز خاطراتمان را گریه خواهند کرد

و روح من همراه باران چشمهایشان را نوازش خواهد کرد

و با اولین جرقه ی آسمان عزاداران مبهوت من را ترک خواهند کرد

و روح من در نهایت خیسی تمام آسمان را نفس خواهد کشید

و روبه روی منِ بی جان خواهد ایستاد

و زمزمه خواهد کرد:

خداحافظ خودم, خداحافظ

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ساعت٩:۱۱ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

من اونو گم کردم!

من اونو یه روز گم کردم.تو یه شهر دیگه.تو یه یه هتل.تو یه خیابون.تو یه کلیسا. تو یه جاده. تو یه شب خوب...نه...تو یه شبی که می تونست خوب باشه...وسط یه رودخونه...تو یه قایق...تو یه قایق دوچرخه ای...تو یه پارک...تو یه جشن...تو یه تاکسی...تو یه سالن نمایش...تو همون سالن بود که پیداش کردم...تو همون سالن بود که دیدمش...نه...تو همون سالن نبود...تو یه سالنی تقریبا شبیه اونی که گمش کردم پیداش کردم...نه...پیداش نکردم...دیدمش...آره دیدمش...ولی نه...من اونو از اول تو یه کافه گمش کردم...تو همون کافه هم پیداش کردم...رو به روم نشسته بود.نگام نمی کرد.میزو نگاه می کرد.انگار که هیچ وقت نمی خواست نگام کنه...انگار که من رو به روش گم شده بودم...انگار که من روبه روش نبودم..ازش پرسیدم اسمت چیه؟ یه لحظه سرشو آورد بالا نگام کرد بعد دوباره سرشو انداخت پایین و به میز خیره شد و گفت:بعدا می گم!بعدا!

...بعد رفتیم تو خیابون...آره اونجابود ..فکر کنم همونجا بود که گمش کردم... داشتیم راه میرفتیم ...من هر از گاهی جا می موندم و اون می رفت...می رفت و منو نمی دید...انگار که من کنارش نبودم...انگار که من یه حجم سنگینی از هوا بودم...بهش گفتم اسمت چیه؟ گفت: چی؟ گفتم :اسمت؟ اسمت چیه؟ گفت:حالا نه بعدا! بعدا بهت می گم!...بعد سوار تاکسی شدیم...ببخشید اشتباه کردم...من اونو تو تاکسی گم کردم...کنارم نشسته بود. چشماشو بسته بود...خسته به نظر

 می رسید...آروم دم گوشش گفتم:ببین اسمت چیه؟چشماشو باز نکرد...مکث کرد...انگار که می دونست اگه دو ساعت دیگه هم جواب بده من گوش

 می کنم...گفت:گفتم که حالا نه بعدا بهت می گم...از ماشین پیاده شدیم...تا من به خودم اومدم اون رفته بود اون ور خیابون...داد زدم:هی! هی! وایستا تا من بیام..اما انگارنمی شنید که با اونم...من داد می زدم  هی! هی! وایستا!!و دنبالش میدویدم...تا اینکه بهش رسیدم .هن هن کنان گفتم:ببین بگو دیگه.اسمت چیه؟!ولی جواب نداد....با هم راه رفتیم به یه رودخونه رسیدیم.

از نگاهش احساس کردم می خواد قایق سواری کنه...رفتم که از آقایی که قایق کرایه می داد یه قایق بگیرم...

برگشتم...اون نبود...همه جا رو نگاه کردم...این ور...اونور...اون وسط رودخونه تو یه قایق دوچرخه ای بود...

آره...من اونو اونجا گم کردم...دستامو کنار دهنم گذاشتمو داد زدم:هی هی!اسمت چیه؟! اون یه چیزی میگفت که من نمی فهمیدم...یه کلمه ای که از اون فاصله ی دور نمی شنیدم....آره من اون تو یه شب خوب...نه...یه شبی که می تونست خوب باشه گمش کردم...آدم ها همدیگرو پیدا می کنند و از دست می دند.آدمها با همدیگه آشنا میشن و دنبال هم می گردن.چون من الان دارم دنبالش می گردم!من نمی دونم اسمش چیه!صداش می کنم (هی!هی!هی!)من دنبالش می گردم!من دنبال اونم...دنبالشم...دنبال اون هستم و می ترسم که دیگه هیچ وقت پیداش نکنم...

می ترسم ...می ترسم...می ترسم...

آخرین برگ!

 

شاید فقط خاطره ای شویم برای هم

زمانی که باد می آید و تمام گذشته ی من را بر خود سوار می کند

زمانی که چکاوکی می خواند و تمام دوستت دارم هایمان را مرور می کند

زمانی که دریا ساکت و آرام جاپاهای شادمانه مان را محو می کند.

شاید فقط خاطره ای شویم برای هم

زمانی که کولی ها کوچ می کنند و با نگاهشان کف دستانمان را سوراخ می کنند

زمانی که بوی تند قهوه تمام پاتوق های دو نفره را پر می کند

زمانی که بیدهای گره خورده مارا به یاد تمام دستان فشرده می اندازد

زمانی که قاصدکان, آخرین نامه ی مرا با خود می آورند

شاید فقط خاطره ای شویم برای هم

زمانی که فروغ در اتاق تنهایی فریاد می زند:

...و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

زمانی که باران, تمام گریه های دوری را پنهان می کند

زمانی که قرص ماه, تمام همخوابگی مان را در آسمان لمس می کند

شاید فقط خاطره ای شویم برای هم

زمانی که آخرین برگ دفترخاطراتمان خداحافظ محبوبم را گریه می کند.

+نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ساعت٩:۱٢ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

سایه

جلوی پنجره نشستم و پاهامو از پنجره آویزون کردم.کاکتوسم کنارمه.بیرون رو نگاه می کنم. از این که از بالا مردمو نگاه میکنم و اونا نمی دونند که دارم نگاهشون می کنم احساس لذت بهم دست میده.تا وقتی که متوجه من نشدند کارهاشون, رفتارهاشون ,عکس العمل هاشون, راه رفتن هاشون و ...طبیعیه...کم پیش میاد که کسی متوجه من بشه و بازم رفتاراش عین قبل باشه...کم هستند آدمهایی که متوجه من بشن و باز خودشون باشن!...پایین ساختمون حدود یک ساعته که یه پژو 206 طوسی وایستاده .یه پسری پشت فرمونه که گوشیه موبایل از وقتی که اومده پارک کرده تو دستشه هر از گاهی از ماشین پیاده میشه و یه سیگار روشن می کنه و با موبایلش حرف میزنه و اگه هم دختری تو این بین از جلوش رد بشه 5قدم باهاش میره و یه لبخندی میزنه و دوباره برمیگرده...آخرین بار که پیاده شد انگار متوجه شد که یکی از بالا داره نگاش میکنه برگشت بالا رو نگاه کرد و یه چشمک زد و یه ماچ فرستاد و نتیجه ای که نگرفت دوباره رفت تو ماشین نشست. چند ثانیه ای نگذشته بود که دختر طبقه پایینی  از ساختمون اومد بیرون رفت تو ماشینش نشست اما ماشین حرکت نکرد.یه کم جلوتر از ماشین یه خانمی با یه دختر بچه خیلی وقت بود که وایستاده بود هر ماشینی که از جلوش رد میشد سرشو میاورد دم شیشه ی جلوی ماشین یه چیزی میگفت و منتظر میشد ...بعضی از ماشینها یه مکثی می کردند بعد دوباره گازشونو می گرفتن و

می رفتن.یه ماشینی هم وایستاد بعد آرووم رفت یه کم جلوتر ترمز زد خانمه دست دخترش رو گرفت به تاخت رفت که در ماشینو باز کنه که ماشینه گازشو گرفت و رفت و اونم دستشو به حالت فحش آورد بالا و دوباره برگشت با دخترش سر جاش وایستاد.همین موقع در ماشین 206 باز شد  دختر همسایمون اومد بیرون یه ماچ برای پسر فرستاد پسر یه دستی تکون داد و دختر وارد ساختمون شد و پسر رفت.نگاه خانمه به دنبال ماشین 206 رفت و تا کجا داشت ماشین رو دنبال

 می کرد.2 دقیقه بعد 206 دنده عقب گرفت یه کم جلوتر از خانمه نگه داشت دستشو از ماشین بیرون آورد به علامت بیا اینور! خانمه با بچه اش رفت جلو سرشو برد پایین به پسر چیزی گفت...خندید...دختر بچه رو پشت سوار کرد و خودش جلو نشست و 206 رفت... یه آآآآه کشیدم...اومدم که برم دختر همسایه پایینیمون از ساختمون اومد بیرون ...داشت با موبایلش صحبت میکرد...این ور و اون ور رو نگاه کرد برای یکی دست تکون داد...یه آقای حدود 45 سال هم براش دست تکون داد اومد نزدیکش...دستشو گرفت یه شاخه گل بهش داد و پیاده رفتند...به کاکتوسم نگاه کردم...از پنجره اومدم کنار....یه لیوان آب به کاکتوسم دادم...رفتم جلوی آیینه...دوباره به کاکتوسم نگاه کردم ...اون هر روز همه ی اینها رو میبینه...بیخود نیست که هنوز گل نداده!

 

بلندترین سایه

دخترکان شهر ما دیگر حتی به فکر بکارت رویاهای آبی خود نیز نیستند

آنها در تردید, دودلی

در شک لحظه به لحظه ی زندگیشان

چه قدر آسان

خود را به دست ثانیه های نیامده می سپارند

و چه قدر سبک

چون مرغکان سبک بال و سبک مغز

بر فراز نابودی پرواز می کنند

و همچون حبابانی معلق در فکر ظریف و شیشه ای خود

به فضای لزج ذهن خود لبخند می زنند

و شتابان به دنبال سایه های روی دیوارها می دوند

شاید که بلندترین سایه های روی دیوار را از آن خود کنند.

 

+نوشته شده در شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧ساعت٢:٢٠ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

طاعون

 

خواب دیدم.خواب بد دیدم.خواب دیدم همه جا خاکستریه ...درختها سیاهه...آدم ها همه مشکی پوشیدن. قحطی اومده...رو دیوارها با خون نوشتن: طاعون...طاعون اومده...تو مغازه ها شیشیه های خون می فروشن...

خون دل!....خون دل می فروشن و همه بهای سنگینی برای خریدن خون دل

 می دن...خواب دیدم. خواب بد دیدم. خواب دیدم آدمها یه دفعه پیر شدن...تو جوبهای خیابونها خون ریخته...خون موج می زنه...شیشه ها رو قیر گرفته...آدمها پاهاشون تا زانو تو قیر میره...سر هر کوچه ای پرچم قرمز زدن...آسمون تیره و کدره....

خواب دیدم. خواب بد دیدم. خواب دیدم شیرها مثل گربه ها میو میو

 می کنند...گرگها مثل سگها پارس می کنند...

آدمها از طاعون فرار می کنند...همه جا شبه...همه جا همیشه شبه...خورشید پشت یه عالمه غم, یه عالمه مه, ...یه عالمه دود گم شده...مرده...رفته...شهرو عزا گرفته ...عزای طاعون...همه سوگوار...همه به انتظار...انتظار طلوع یه خورشید...یه خورشید معصوم...

خواب دیدم. خواب بد دیدم. خواب دیدم تخیل مرده...

توهم همه جا رو گرفته...وهم ,همخوابه ی پسران نابالغ شده...ترس, همبستر دختران نابالغ...شهر, شهوت طاعون شده...روح, مصلوب شده...قلب ,مغلوب شده...روح مردان افتخار را به دار می زنند و جون مردان انحطاط رو به قاب!...

خواب دیدم.خواب بد دیدم.

زخم باز

پریدم...از خواب پریدم...دستمو دراز کردم.رو دیوار کشیدم.کلید چراغ رو لمس کردم, با تردید , با شک فشارش دادم...اتاق روشن شد...عرق سرد رو بدنم نشسته بود...تمام اتاق رو با دقت نگاه کردم, همه چی سر جاش بود. همه چی رنگ داشت! همه چی رنگ خودش بود. آرووم زانو هامو تو شکمم آوردم, دستهامو دور زانوهام حلقه کردم.به کاکتوسم نگاه کردم...آرووم آرووم گریه کردم...گریه کردم..

به خودم گفتم مثل یه زخم باز شدم!یه زخم باز که التیامش طولانی شده...یه نفس عمیق کشیدم.خودمو رها کردم.ولو شدم رو تخت.به چراغ روشن بالای سرم خیره شدم و یاد شعر شاملو افتادم و آرووم آرووم زمزمه کردم:

یاران من بیایید

با دردهایتان

و بار دردتان را

در زخم قلب من بتکانید

من زنده ام به رنج...

می سوزدم چراغ تن از درد

یاران من بیایید

با دردهایتان

و زهر دردتان را

در زخم من بچکانید.

و اونقدر تکرار کردم تا...

تفعل

صبح وقتی از خواب بلند شدم,سنگین بودم...بدنم کرخت بود و سنگین...حوصله نداشتم از تو تختم تکون بخورم.یاد خوابی که شب دیدم افتادم...خواب عجیبی بود...

خیلی عجیب...بعد از کلی غلط خوردن , از تو تختم پا شدم. یه تکونی به خودم دادم

یه کش و قوسی به بدنم دادم. کتاب شعر احمد شاملو رو برداشتم.چشمهامو بستم. انگشت سبابمو روی کتاب کشیدم و بازش کردم:

تو را دوست می دارم

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نیستم,هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است...

طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت تست

در لبان تو,شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم, و شب از ظلمت خو وحشت می کند!

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧ساعت۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

جادوی دستها!

 اومد کنارم نشست.حرفی نزد.فقط نشست.حرفی نزدم.فقط نگاش کردم.

خیره شده بود به دستاش.هیچی نگفت.خیره شدم به دستاش.

نمی دونم چی از سرش گذشت, فقط سرشو تکون داد. به خودم گفتم دستاش چه قدر عجیبه, سرمو تکون دادم!

 برگشت منو نگاه کرد.فقط نگاه کرد. نگاش کردم. فقط نگاش کردم.

 اومد یه حرفی بزنه ولی نزد. اومدم بگم خب بگو...چی می خوای بگی؟! ....بگو....ولی نگفتم.

 دوباره خیره شد به دستاش یه پوزخندی زد. منم خیره شدم به دستاش یه لبخندی زدم!

 دوباره برگشت منو نگاه کرد یه کمی لباشو باز کرد, تردید نذاشت که حرف بزنه...اومدم بگم خب بگو....کشتی منو!....بگو....ولی ترجیح دادم که حرف نزنم...ایندفعه خیره شد به دستای من...منم خیره به نگاه اون....نمی دونستم  دستامو تکون بدم یا نه....انگار یه عکاسی بهم گفته بود ببخشید چند لحظه دستاتونو تکون ندید!....نگاهش طوری بود که دستام نمی تونست حرکت کنه...احساس سنگینی تو دستام داشتم....داشتم با خودم کلنجار می رفتم که دستامو تکون بدم یا نه که یکدفعه گفت: می دونی! اون همیشه می گفت دستاتو دوست ندارم...اومدم بگم ولی من عاشق دستاتم...اما تردید نذاشت که حرف بزنم....اومدم بگم دستات برام عجیبه...دستات برام زندگیه...دستات....دستات....ولی هیچی نگفتم....فقط نگاش کردم. حرفی نزدم.اونم فقط نگام کرد!حرفی نزد!

 

دستهای جادویی

دستهایم...

دستهایم...

گفتی می روی, دستهایت را به باد می سپارم

اندامم را نیز پذیرای باد ساز!

فقط چشمانم را نگیر

تا از اسارت این انتظار به در نیاید

تا عادت زندگی من

نفس را هر ثانیه تازه کند

دستهایم...

دستهایم...

گفتی می روی,دستهایت از برای باد

وجودم را نیز فدای باد ساز!

فقط عادتم را نگیر

تا امید زندگیه من

اسارت را هر لحظه تجربه کند

دستهایم ...

دستهایم...

گفتی می روی,دستهایم نیز با رفتنت می رود

همه ام ارزانی باد

فقط اشکهایم را از من مگیر

تا وجود بی ارزشم را بیشتر دریابم...

دستهایت...

دستهایت...

دستهایت...!

برای بهترین دوست جادوگرم با دستهای جادوییش!

+نوشته شده در شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت٧:۳٤ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

طلسم یا تصادم!

... خداحافظ!

زیاد وقتی ندارم باید برم... باید برم اونجایی که یه شبی خوابشو دیدم! می خوام بگم خداحافظ من دیگه بر نمی گردم!

می خوام بگم خداحافظ من دیگه هیچ وقت بر نمی گردم! می خوام بگم مرسی به خاطر تمام روزهای از دست رفتم به خاطر تمام ثانیه های منتظرم به خاطر تمام دوست دارم هایی که بهت گفتم!

به خاطر تمام شبهایی که با ماه خندیدم! به خاطر تمام کافه گردی ها! به خاطر تمام شبهایی که تو نبودی و من دوست داشتم که تو باشی باشی باشی. به خاطر تمام سحرهای که با هم حرف زدیم و گفتیم شب به خیر...به خیر....خیر.....!به خاطر تمام توهمات! به خاطر تمام درختهای قرمزی که با هم دیدیم! به خاطر تمام طلسمهای کاساندرا!به خاطر تمام ساعتهایی که تو زنگ میزدی و تلفنم اشغال بود و به خاطر تمام عمری که من منتظر بودم و تو مشغول!!!به خاطر تمام رنگهای رنگین کمونی که بهم نشون دادی و آخرشم دلت نیومد و پسش گرفتی!به خاطر تمام تپشهای قلبم...می خوام بگم خداحافظ اما چه قدر سخته بگم خداحافظ! چه قدر سخته بگم من دیگه هیچ وقت هیچ کدومتون رو نمی بینم. من دیگه نیستم!! نه...نه...نه... می خوام بگم حالا فعلا خداحافظ تا بعد ببینم چی می شه! پس فعلا خداحافظ...!

وداع های طولانی

سیگارمو روشن کردم...پنجره رو باز کردم اون قدر که تمام اتاقم تمام بیرون رو نفس بکشه...به کاکتوسم آب دادم..بزرگ شده...قد کشیده...خیلی خوشحالم...میگفت: من کاکتوسمو می خوردم! می گفت : من اونارو می خوردم که روحش تو بدنم

بمونه!!و همیشه با من باشه...!کاشکی می شد... کاشکی میشد ...!! کاکتوس من هنوز گل نداده...نمی دونم چه قدر طول می کشه تا گل بده...نمی دونم اصلا گل

 می ده یا نه...ولی کاکتوسهای اون همیشه گل میده...هر دفعه هم که گل میده اونارو می خوره...!ولی من نه... من نمی تونم کاکتوسمو بخورم...من میخوام ببینمش...من می خوام همیشه ببینمش... می خوام رشدشو ...بزرگ شدنشو...قد کشیدنشو...ببینم.من میخوام کاکتوسم همیشه باشه حتی اگه گل نده!...من نمی خوام روحشو با روح خودم یکی کنم...من می خوام روحشو حس کنم...وجودشو ...حضورشو...دلم براش تنگ میشه...

 چمدونم کنار تخته...همه چی آماده است آماده برای رفتن...ضبطم روشنه...وداع های طولانیه کمل تو اتاقم موج می زنه..

Long goodbyes

Make me so sad

I have to leave right now

And though I hate to go

I know its for the better

Long goodbyes

Make me so sad

You know I'll miss you so

And days we spent together.

 

 

دلم برات تنگ می شه...گرچه من همیشه دلم برات تنگه...حتی اگه هر روز هم با هم حرف بزنیم حتی اگه هر شب هم همو ببینیم...دلم برای تمام تپش تپش ها !!برای تمام تصادم های پیش نیومده!!!برای حتی مژمژها!!

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت٤:۱٩ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()