خلسه

فاجعه که فقط گلوله وُ خون نیست
ما که بی حاشیه می میریم
بی اعتراض
بی خراش
... ما فاجعه تریم ...
این شهر اگر هنوز ایستاده
ساختمان ها اگر ...
تنها به حرمتِ کوه وُ کارگر است
وقتی خودمان را به نظاره می روم
احساس می کنم
بر سر جسدی گرم ایستاده|َم
و سعی می کنم
انتهایِ استمرارِ خطی را پیدا کنم
که بر صفحه ی مانیتور بوق می کشد

+نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت۳:٤٧ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

جمعه ها
صبح فتیله پیچ می شد
یازده صبحانه می خوردیم
و ناهار همیشه ویژه بود
انگار صد سال دلتنگ هم بوده ایم
چرتِ بعد از ظهر بیداریِ فسقلی ها بود
پایِ تلویزیونی که جایِ دکمه پیچ داشت
خانم رضایی* با آن لبخند مادرانه می گفت :
حالتان خوب است ؟
... حالمان خوب تر می شد
پشتِ هم کارتون
تام وُ جری
پلنگ صورتی
مورچه خوار ...
اگر هم سروری بود رابین هود می گذاشتند
من دلم غنج می رفت برای آن کرکسی که می گفت
شهر در امن وُ امان است
بعد هم که نوبتِ طنزِ دی دی بود
ما که جم نمی خوردیم
بزرگ تر ها اضافه می شدند
و حینِ خنده هامان اندوهِ جمعه کم کم سوسه می آمد
غم که می خواست سر ریز کند
می زدیم به خیابان ها
چهار فصل سال بستنی می خوردیم
غصه ی جمعه ها یخ می زد
برای شنبه لباس اتو می کردیم
یکشنبه حالِ دیگری داشت
هفته , هفت لبخند مقدس بود ......
این روزها
بی شعوریِ ظهرِ زودرس بیدارم می کند
چایِ جوشیده می خورم
عینِ جغدها بغ می کنم
تا جمعه تمام شود
دروغ چرا
شنبه هم همین است
یکشنبه هم همین است
دوشنبــ ...
هفت روز هفته همین است
هفت روز هفته لعنتِ جمعه هاست

+نوشته شده در جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱۱:٥٩ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

...مقنعه های سفید
روپوش های خاکستری
دخترکان نرگس وُ لادن ...
نگاهمان که میکنند
گروه سرودی در چشمهایشان
... یارِ دبستانی می خواند

+نوشته شده در جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱٢:٤٧ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

هزاران دماغ پینوکیو هم تا به امروز میکاشتی با آنچه حق مسلم ماست هویج که هیچ!!!!سیب زمینی باید درو میکردی...

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٥:٠٠ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

دیگر آدم ها دماغشان هم دراز نمیشود...زمانی تبر تبر بود که دروغ میزدند...اکنون سبد سبد دروغ میکارند و هیچ هم درو نمیکنند...

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥٥ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

باید ها از همان روزی رسیدند که ابراهیم نبایدها را ذبح می کرد ...

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥٤ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

باور کن از این قصه نه کسی سر زده می رسد ............
....................................... نه کسی جان سالم به در می برد
و من دیگر نمی ترسم ................ از شجاعت نیست
آنقدر پُر َم ........ که جایی برای ترس نمانده

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥٢ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

دیگر بی گربه و بی روباه مکار گول میزنند...می مالند....گوووووووووووول

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥۱ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()