خلسه

آنهمه آز محبت برای چه بود؟

تو مالک بیغوله ای شدی

که پشیزی بهاش نیست

چه بهایی باید می پرداختی

که دلت را به ریسمان ریا آویختی؟!

ضرورتی نبود فریب را

جنگی نبود و غنیمتی نبودت

آنروز که عهد نامه می بستی

ضرورتی نبود تزویر را

من به خاک سرزمین روح تو

با خدعه پا ننهادم

و با جواز

به آبادی وجود تو پای نهادم

غنیمت عشق را

با توافق قسمت کردیم

جنگی نبود تا به غنیمت رسیم ما

ذخایر مهرم برای تو

تاوان صلح بود

برای که شمشیر می کشی؟!

چند صباحی

مهمان خوان عشق تو بودیم و می رویم

خانه خراب!

من خاک عشق تو را غصب کرده ام؟

پرده بهانه را کنار بزن

راحت بگو خداحافظ.

+نوشته شده در جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧ساعت۸:۱۸ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()