خلسه

چهار گوشه ی روزگار

روز اول:

صحبت من با خودم :

تو کافه نشستم ...تو کافه ای که شاید بیاد شاید ببینمش...ولی نه ...کاشکی نیاد.نیاد؟خب پس من چرا اینجام؟یک ساعته نشستم که اون بیاد...نه خدا کنه نیاد...نیاد؟معلومه چته؟خب این یک ساعتو میشستی تو خونت قهوتو می خوردی کتابتو می خوندی یه گشتی تو دنیا میزدی!!اومدی اینجا منتظر..دپرس ..که نیاد؟ببین با خودت رو راست باش اومدی اینجا که چی بشه؟پاتوقته؟نه. لذت می بری از این که اینجا نشستی؟نه. هوس یه قهوه کرده بودی؟خب هوس که کرده بودم ولی نه اینکه برم خونه آماده بشم 2ساعت فکر کنم چی بپوشم چطور باشم بعد 28دقیقه تو ترافیک گیر کنم آخرشم پلیس جریمم کنه و بیام اینجا که یه قهوه بخورم! پس منتظرشی؟آره . پس می خوای ببینیش؟نه!...چرا؟میترسم!...از چی ؟نمیدونم...چرا می دونم ...می خوام ببینمش ولی اون منو نبینه!دلم براش تنگ شده...آره می خوام ببینمش...ولی اون منو نبینه...اصلا برای همین این ته نشستم سرمم رو میز گذاشتم!!! دیوونه ای ؟!! آره می دونم چی میخوای بگی که اون اون قدر بلنده که زود تا ته اینجا رومی بینه!

 خب؟چی خب؟!خب آدم باش...خوبه هنوز یه کم عاقلی!پاشو برو. پاشو.پاشو این قدر خودتو کوچیک نکن.پاشو اگه 1% هم بیاد و تو رو اینجا ببینه زشته.خودتو سبک نکن.پاشو آفرین....با خودم کنار اومدم ...با ترس و لرز که نکنه تا دم در برم و اون بیاد از جام پا شدم و از کافه اومدم بیرون...تو راه از این که این کارو کردم_این که اومدم بیرون _ از خودم راضی بودم!!!آخه این روزها کم پیش میاد که از چیزهای کوچیک و اتفاقات کوچیک راضی بشم...خونه که رسیدم مامان پرسید:بیرون کار داشتی؟ نه! کجا بودی:کافهx.(تعجب مامان).تنها بودم.رفتم یه قهوه بخورم...!

روز دوم:

تغییر چهره:

زمانی که موهام خیلی بلند بود یه روز به سرم زد_البته از روی لج و لجبازی با بعضی ها_که برم موهامو پسرونه بزنم.آرایشگرم  دلش نیومد من موهامو برای همیشه از دست بدم پس لطف کرد و برام یه کلاه گیس از موهام درست کرد.کاشکی همه چی اینطوری بود .وقتی دلمون نمیومد چیزی رو از دست بدیم اصلشو به هر طریقی نگه می داشتیم!!!شاید یه روزی علم اونقدر پیشرفت کنه که بشه!چی می خواستم بگم که اینو گفتم؟!

آهان!امروز کلاه گیسمو برای سومین بار رو سرم گذاشتم و تا جایی که می تونستم سعی کردم با کمک آیینه خودمو عوض کنم!این آیینه اگه نمی بود من دق می کردم!نه به خاطر اینکه مرتب جلوی آیینه وایستم خودمو درست کنم...نه...چون اون وقت هیچ کس نبود من راحته راحت باهاش حرف بزنم و درد دل کنم...کجا بودیم؟ آهان!خودمو تا جایی که می تونستم تغییر دادم...احساس می کردم کل صورتمو لب گرفته!!!مژه هامم خیلی احساس سنگینی می کرد...یه مانتویی رو که جلوش نپوشیده بودم پوشیدم با یه شال فیروزه ای.ماشینو برای 2 ساعت از بابا گرفتم و راه افتادم...اشتباه نکن!کافه نمی خوام برم!!چون گفتم که من می خوام ببینمش ولی اون منو نبینه !...رفتم طرف شرکتش...بگذریم که با بدبختی پیداش کردم و نزدیک نیم ساعتمو از دست دادم...بالاخره پیداش کردم...ماشینشو دیدم...خوشحال شدم..نه دروغ گفتم!...استرس برم داشت!!اومدم گاز بدم برم...نتونستم...نمی تونستم برم...نه نمی تونستم...چرا میگم نمی تونستم؟!بابا نمی خواستم..ااااه ه ه.خب نمیخواستم برم....ولی واقعا بین نخواستن و نتونستن بودم...آره ...آره باور کن بین نخواستن و نتونستن بودم...یه نگاهی انداختم...اول می خواستم دور وایستم ولی بعد گفتم نه پایین تر از شرکت منظورم در چند قدمی شرکت وای میستم...همش از تو آیینه نگاه میکردم...سعی می کردم تمام اتفاق ها رو پیش بینی کنم...مثلا اگه منو دید ...اگه دید چند قدم اومد جلو بعد برگشت....اگه شروع به داد و بیداد کرد_آخه ماشاال..وقتی داد میزنه خون تو گلوشو می گیره!!!_...اگه اگه و هزار اگه تا یک ساعت و نیم بعد...در باز شد ...گریم گرفت...نه من گریه نمی کنم  گریه نمی کنم گریه نمی کنم گریه می کنم کریه می کنم آره من گریم گرفت.یه عینک  آفتابی گنده به صورتم زدم. اومد از جلوی ماشین رد شد یه نگاهی هم انداخت ولی منو ندید!یعنی دید و به روی خودش نیاورد؟!نه منو ندید چون هیچ عکس العمل خاصی حتی عکس العمل کوچیکی نشون نداد!...نکنه منو دیده باشه؟!...نه!...حتی اگه منو دیده باشه که با این قیافه نشناخته....سوار ماشین شد رفت ...اومدم پشت سرش برم اما گریه امانم نداد...فکر کنم یه ربع همونجا وایستادم...بعد راه افتادم اومدم طرف خونه.عینکو که از رو صورتم برداشتم تازه فهمیدم عینک آفتابی چه وسیله مهمی می تونه در زندگی باشه! اما با عینک که نمی تونستم برم خونه!....کلیدو انداختم تو قفل درو آروم باز کردم...آخیش...مامان تو سالن نبود...تا دم اتاقم رفتم.دیگه تموم شد...درو باز کردم رفتم تو اتاق ...مامان صدام زد:اومدی؟...آره ...کارات انجام شد؟ ...تو اتاق گریه میکردم ...با همون قیافه احمقانه جلوی آیینه نشستم...خودمو نگاه می کردم...اشک می ریختم...یه نخ سیگار روشن کردم...مامان صدام زد؟خوبی؟_اصولا تا بوی سیگار به مشامش میرسه همینو می پرسه_آره خوبم!.

روز سوم

تردید:

تو اتاقم نشستم.پنجره بازه.کاکتوسم جلوی پنجره یه جورایی دمقه.نمایشنامه مولودی اثر :تی.اس.الیوت.دستمه. اون جایی رسیدم که همسرایان میگن :(دوست نمی دارم از پنجره یی واحد به بیرون نگاه کنیم و چشمندازی ببینیم پاک متفاوت.دوست نمی دارم از پلکانی بالا بیاییم و دریابیم پایین میاوردمان.دوست نمیدارم از دری قدم بیرون گذاریم و خود را باز در همان اتاق بیابیم.دوست نمیدارم....فهم ما در حد امور روزمرگی زندگی ست¸ علم ما در حد کار با دستگاه. توان ما در حد پرهیز هر از گاهی از تصادفات. بیمه ی ما در قبال حریق. در قبال سرقت و ناخوشی. در قبال لوله کشی معیوبولی نه در قبال اراده ی خدا.آشنا ایم با افسونها و جادوهای گونه گون و انواع نازلتر ساحری,رمالی و کف بینینسخه برای بیخوابی¸درد مفاصل و هدر شدن پول...جز به تعداد انگشت شمار¸  مقاصد منحصرا عملی نمیدانیم چه کنیم ...چیز چندانی نمیدانیم از فکر کردن. چه رخ می دهد بیرون حلقه؟و معنای رخ داده چیست؟چه دامی خفته ورای خلنگ و پشت احجار قائم؟ ورای لایه ی سپهر و پشت ماه متبسم؟ چه بر سر ما می آید؟ چه هستیم و چه می کنیم؟ برای هر یک و همه این سئوالها هیچ جوابی متصور نیست.دردی پذیرا شده ایم بیش از ضایعه یی خصوصی-راه گم کرده ایم در ظلمات.)

کتابو بستم.حواسم جمع نبود.حوصله نداشتم.حتی حوصله تی اس الیوتو! گله من از تی اس الیوت نیست که با من هر چه کرد آن آشنا کرد!!همش تو فکر دیروز بودم و تو تردید این که منو دید یا ندید...نه منو ندید...رفتم جلوی آیینه وایستادم.خودمو نگاه کردم...واقعا چی به سر ما میاد؟ چی هستیم و چی کار میکنیم؟...رفتم طرف کمدم لباس پوشیدم ...نیم ساعت بعد دمه در خونشون بودم...دقیقا جلوی پلاک 184 پارک کردم.برداشت دوم پیمان یزدانیان رو گذاشتم...احساس می کردم باید هنوز خواب باشه...هیچ کس بیرون نیومد...بعد از 45 دقیقه در باز شد...دلم لرزید...خودمو جمع و جور کردم...یه نفس عمیق کشیدم...یه خانم مسن اومد بیرون!....گفتم یک ربع دیگه هم صبر می کنم...مهم نبود که بیاد بیرون...مهم این بود که من اونجا بودم!...حیف او اینها را نمیدانست!...حیف او اینها را نمی فهمید!...ماشینو روشن کردم تو آیینه خودمو نگاه کردم گفتم شاید تی.اس.الیوت راست میگه:دردی پذیرا شده ایم بیش از ضایعه ئی خصوصی-راه گم کرده ایم در ظلمات...

تو اتاقم نشستم.پنجره بازه.کاکتوسم رو آب دادم.آخرین صفحه نمایشنامه مولودی رو می خونم:نفرین نگاشته می شود, طرْفِ زیرین هر چیز,پشت آئینه متبسم و پشت ماه متبسم.اقتدا کن اقتدا کن.

روز چهارم

صحبت من با آئینه:

روز اول من بودم و من با او

لحظه ها با ما بود

با من و او

و خدا با ما بود

و زمان آشکارا با ما آشنا بود

و همه منزلها با ما زیبا بود

روز دوم من بودم و او

و زمان در گذر ثانیه ها بود

و زبان پنهان بود

و خدا با من بود و خدا با او بود

و همه محفلها پیدا بود

روز سوم من بودم و او با او

و زمان در تن من ساکن بود

وتن او با او جوشان بود

و خدا از من غافل

و بر او ناظر بود

روز چهارم من بودم و من

ومعما این بود که چرا من با من باز تنها بود!!!

+نوشته شده در جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ساعت۸:٤٧ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

گاو دوست داشتنی!(lovely cow! )

جانوران بسیاری دیده ام

اما تو, از آن دست که می شناسم نیستی حیوان

در تو روح غریبی است

نگاهت روح را می چرد

اندیشه ات, ذهن را نشخوار می کند

شاخکهای حسی شاخت

خاک تن را شخم می زند

یونجه ی دل را بو می کشی

با نیم نگاهی

نُه مَن شیر می دهی

اما علفهای خضوع را

در چراگاه غرور لگد مال می کنی

اگر قصد نداری که آدم شوی

پس یک گاو خوب باش!

+نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ساعت٦:٠۳ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()