خلسه

خودا

تو اتاقم نشستم و دارم مشقامو می نویسم.هر از گاهی مامان میاد یه سر به من میزنه و با لبخند نگاهم میکنه و تمام عشقشو با صورتش به من نشون میده.مشقای فردا خیلی زیاده و من انگشتام درد گرفته.

از بس که نوشتم کنار انگشت اشاره ام که تازگی ها فهمیدم اسمش سبابه است یه قلمبه کوچیک بیرون زده!

اتاقم دیواراش کاغذ دیواریه که میتونی کلی داستان از توش در بیاری.اتاقم یه پنجره بزرگ هم داره که به کوچه می خوره. یه گوشه هم یه ویترینه که توش یه عالمه اسباب بازی دارم.کنار پنجره هم میز تحریرمه. و یه طرف دیگه تختمه که کنارشم در اتاقه.ولی از همه مهمتر سقف اتاقمه...سقف اتاق من با بقیه اتاقها فرق می کنه حتی با همه اتاقها تو کل دنیا فرق

 می کنه...آخه ...آخه ...خدا رو سقف اتاقمه و همیشه داره منو میبینه...منم خیلی دوست داره ...منم خیلی دوستش دارم...اما به مامان نگفتم که خدا رو سقف اتاقم خوابیده...حتی بعضی وقتها بیداره ...ولی چشماش یه جورایی خواب آلوده...انگار که همیشه خسته است...من خیلی باهاش حرف می زنم اما به مامان نمی گم که با خدا حرف می زنم ...برای همینم مامان همیشه فکر می کنه که من دارم با خودم حرف می زنم

تازگی ها مرتب میاد تو اتاقم یه نگاهی به دورو بر میندازه و میره...یه روز داشتم با خدا آروم حرف میزدم و رو تختم خوابیده بودم آخه خیلی وقته که دیگه با خدا رودروایستی ندارم ! قبلنا وایمیستادم سرمو طرف سقف میکردم و باهاش حرف میزدم ولی گردنم خیلی درد میگرفت بعد ازش خواستم که بذاره بشینم و باهاش حرف بزنم بعد یه روز که نشسته بودم اونقدر حرفام زیاد شد که نفهمیدم کِی رو زمین خوابیدم و داشتم هنوز حرف میزدم!از اون موقع به بعد گفتم اینطوری, هم برای من بهتره هم برای خدا!آخه هم من اونو خوب میبینم هم اون منو !بگذریم که یه روز که رو تختم خوابیده بودم و داشتم حرف میزدم مامان اومده بود تو اتاق و من متوجه نشده بودم...اومد کنار تختم...یه کم منو ورانداز کرد...دست رو پیشونیم گذاشت!...منو بوسید...اومد که بره یه دفعه منو بغل کرد و گفت مامان این قدر غریبه است که باهاش حرف نمیزنی؟!اومدم بگم نه...مسئله غریبگی نیست...آخه اون خداست...ولی هیچی نگفتمو منم محکم بغلش کردم...از فردا رفتارای مامان و بابا یه کم عوض شد...نه; راستش خیلی عوض شد!...همش احساس می کردم که پشت در اتاقم هستن...خیلی منو بغل میکردن...خیلی منو می بوسیدن...حتی جایزه هم برام می گرفتن...منم همه رو مدیونه خدا بودم!از اون جایی که دیگه نمیشد بلند حتی آرووم و یواشکی با خدا حرف زد من یه زبون اشاره برای خودم و خدا پیدا کردم...البته روزهای اول خیلی سخت بود که حرف همو بفهمیم ولی بعد احساس می کردم دیگه غیر از این زبون نمی تونم به زبون دیگه ای با خدا حرف بزنم!یه چند وقتی همه چی خوب بود...تا این که یه روز که یه دستمو مشت کرده بودم رو به بالا و یکی دیگه رو گذاشته بودم رو قلبمو چشمام محکم به هم فشار داده بودم که یعنی خدای مهربون ازت خواهش می کنم که بزنیش!

وقتی دستمو میذاشتم رو قلبم منظورم  خدای مهربون بود. وقتی دستمو مشت میکردم منظورم

انتقام بود یا بعضی وقتها معنی زدن رو هم داشت وقتی هم که چشامو میبستم یعنی خیلی خواهش میکنم اگه یه چشممو می بستم یعنی یه کم خواهش می کنم....

آخه اون روز تو مدرسه با یکی از بچه ها دعوام شد و اون الکی منو هل داد و منم بد جوری خوردم زمین...ولی بهش گفتم به خدام میگم که بزنتت...

خلاصه به زبون خودایی_یعنی خودم و خدا_ داشتم حرف می زدم که یه لحظه احساس کردم یه حجم سنگینی جلومه ...چشامو که باز کردم دیدم بله....مامان بود و با تعجب داشت منو نگاه میکرد...منم از ترسم زود گفتم مامان چشام درد میکنه!...مامان فرداش منو برد چشم پزشک و دکتر بهم گفت که یه چشمم نمره اش 0/5! اینم مدیون خدا بودم که زود فهمیدم!!اون روز وقتی از مطب برگشتیم زود رفتم تو اتاق که از خدا تشکر کنم...دستامو به دو طرف باز کردمو سرمو بالا گرفتم یعنی خیلی ممنونم.مامان اون شب اومد تو اتاقم و گفت فردا میریم شمال تا شنبه ...اجازتم امروز از مدرسه گرفتم که شنبه نری...

دلم هری ریخت...

نمیخواستم برم خب اون وقت خدا رو چی کار می کردم.خدا تنها می موند و منم دلم کلی براش تنگ می شد...شبش کلی بهونه آوردم که من حتما می خوام شنبه برم مدرسه و مامان و بابا قول دادند که جمعه شب برگردیم...اون سه روز خیلی حالم بد بود...نه از دریا لذت بردم نه از جنگل...تا قبل از اینکه خدا رو رو سقف اتاقم پیدا کنم آرزوی رفتن به شمال رو داشتم و آرزو داشتم که بتونم یه هفته مدرسه نرم ولی از وقتی خدا اومد رو سقف اتاقم همه چی عوض شده بود.جمعه به محض اینکه رسیدیم خونه دویدم طرف اتاقم و دو تا دستمو گذاشتم رو قلبم و چشامو بستم و سرمو رو به بالا گرفتم که یعنی خدا خیلی دلم تنگ شده برات...هنوز چند ثانیه نگذشته بود که یه صدای پچ پچ شنیدم...چشامو باز کردم دیدم ...بله...این دفعه هم مامان هم بابا هر دو دارن با تعجب منو نگاه می کنند...فردا وقتی از مدرسه برگشتم مامان گفت آماده شو میخواییم بریم پیش دوستم!...دوستش تو یه ساختمون بود که دکترا همه اونجا بودن ولی مطب نبود عین خونه بود ولی خونه هم نبود!گوشی و لیوان چوب بستنی و چیزای دیگه ای که دکترا داشتن رو نداشت...خیلی مهربون بود و به من یه کاغذ داد و ازم خواست که براش یه نقاشی بکشم...تازه موقع اومدن بهم بستنی هم داد...اون شب برای خدا همه چی رو تعریف کردم...فرداش باز وقتی از مدرسه برگشتم مامان گفت مشقاتو بنویس می خواییم بریم پیش خاله!منم رفتم تو اتاق که مشقامو بنویسم دو دقیقه بعد مامان با یه لیوان شیر موز اومد تو اتاقمو رو تختم نشست و به من لبخند زد...من شروع کردم مشق نوشتن ولی مامان بیرون نرفت...از اونجایی که عادت داشتم وسط مشق نوشتن با خدا حرف بزنم خیلی اذیت می شدم که مامان اونجا نشسته...هم خوشحال بودم که تو اتاقمه هم ناراحت.چون نمیتونستم جلوی مامان با خدا حرف بزنم...هر از گاهی یواشکی سقف رو نگاه می کردم ولی فکر کنم مامان یه دفعشو فهمید!چون اونم به سقف نگاه کرد ولی فکر کنم خدا رو ندید!...

مشقام که تموم شد دوباره رفتیم پیش خاله...بازم براش نقاشی کشیدم...این دفعه بعد  از نقاشی بهم بستنی داد و ازم پرسید چه کارتونی دوست دارم ...دوستای مدرسه ام چه طوریند...با کیا بیشتر دوستم...با کی بیشتر از همه حرف میزنم...و...اون روز از خاله زیاد خوشم نیومد ...نه اینکه مهربون نباشه...نه...فقط خیلی سئوال کرد...اون شب مامان اومد تو اتاقم بهم گفت که خیلی دوستم داره بهم گفت وقتی بچه بوده همیشه بهترین دوستاش مامان باباش بودن بهم گفت اون همیشه همه چی رو حتی رازهای زندگیشو به مامان باباش می گفته...منو بغل کرد

 نمی دونم چرا گریه کردم...اونم گریه کرد...اون شب به خدا فقط گفتم شب به خیر!

 فردا تو زنگ تفریح یه لحظه مامانمو تو مدرسه دیدم ولی بعد هر چی گشتم پیداش نکردم!...وقتی اون روز رسیدم خونه احساس کردم مامان گریه کرده...نه احساس نکردم..از چشماش دیدم که گریه کرده...آخه چشماش پف کرده و قرمز بود...تازه خاله هم اونجا بود...اون روز خاله اومد تو اتاقم...کنارم نشست و راجع به خدا کلی برام حرف زد...اون به من گفت که خدا دیده نمیشه...هیچ کس نمیتونه خدا رو ببینه فقط همه اونو حس می کنن.اون می گفت خدا همه جا هست و نمیتونه فقط یه جای ثابت باشه...و چیزایی میگفت که هم منو عصبانی کرده بود هم خدا رو...هی گفت خدا دیده نمیشه خدا دیده نمیشه خدا دیده نمیشه که یهو دیدم دارم داد میزنم میگم نننننننننه تو دروغ می گی خدا دیده میشه خدا فقط تو اتاق منه خدا فقط تو اتاق منه اوناهاش اوناهاش!یک آن دیدم دستمو به طرف سقف دراز کردم و خدا رو دارم به خاله نشون میدم!...خاله با تعجب به من نگاه کرد بعد آرووم اومد طرف منو و دستامو گرفت و زل زد تو چشام و گفت گوش کن عزیزم گوش کن عروسکم اون خدا نیست اون فقط نم کشیدگیه سقفه...

من نمی خواستم بشنوم دستامو محکم از تو دستاش کشیدم بیرون و بغض کرده بودم...

اون نمی فهمید که من نمی خوام بشنوم!...ببین ملوسم وقتی بارون میاد وقتی رطوبت زیاد باشه دیوارها و سقفها ممکنه نم بکشن و یه شکلهایی از آب رو دیوارها و سقفها شکل بگیره....

اون حرف میزد و من دیگه نتونستم طاقت بیارم و زدم زیر گریه...اون نمیفهمید که خدا کلی از حرفاش ناراحت شده...اون نمیفهمید که خدا بعد از کلی گشتن اومده سقف اتاق منو پیدا کرده اون نمی فهمید که خدا یه کاری کرد که من چشام خوب بشه...خدا یه کاری کرد که مامان دوستم به خاطر اینکه منو هل داده براش دوچرخه نگیره...اون نمیفهمید که بهترین دوستم همونیه که رو سقفه بهترین دوست من خداست اونه اون....شب فقط به خدا نگاه کردم تا اونجا که نفهمیدم کی خوابم برد....فرداش حال و حوصله نداشتم...معلممون هم تو کلاس راجع به خدا یه حرفهایی زد و گفت امروز به جای درس دادن می خوام که هر کسی هر تصوری از خدا داره نقاشی کنه...من می خواستم بکشم ولی اون وقت باید روی یه کاغذ سفید با مداد مشکی و زرد کم رنگ شکل خدای اتاقمو می کشیدم...همه رنگهای صورتی آبی سبز زرد نارنجی قرمز بنفش و...تو نقاشی هاشون داشتن ولی نقاشی من یه کاغذ سفید بود که یه گوشه (همون گوشه ی سقف)یه طرح زرد کم رنگ و مشکی داشت...وقتی برگه رو به خانم معلمم دادم نگام کرد و گفت فقط همین؟!

اون روز وقتی کلاس تموم شد مامان اومده بود دنبالم_آخه من همیشه با سرویس بر می گشتم_بعد وایستاد تا با خانم معلمم صحبت کنه گفت می خوام بهش بگم که خیلی ازت راضیم.

تو هم برو با سرسره ها بازی کن تا من بیام...من رفتم بالای سرسره نشستم تا اونا رو خوب ببینم ...دیدم خانم معلم برگه نقاشیمو به مامان نشون داد و بعد کلی با هم حرف زدن...حرفاشون که تموم شد سر خوردم اومدم پایین...با مامان رسیدیم خونه...درو که باز کردیم یه بویی از تو خونه میومد...اومدم برم تو اتاقم که مامان گفت الان نرو بذار وسایلتو بچینم بعد برو! تعجب کردم تا اومدم بپرسم که وسایلم کجاست...خودش گفت امروز نقاش اومده سقف ها رو رنگ بزنه .آخه سقف ها خیلی کثیف شده بود!....

باورم نمیشد...نه...نه...نه....دویدم طرف اتاق...سقفو نگاه کردم...وایستادم ...خدا نبود...فقط سفیدی بود و سفیدی....

دستامو گذاشتم رو چشمام و شروع به گریه کردم.مامان اومد پشت سرم نشست.سرشو به سرم چسبوند و گفت خدا بزرگ تر از اونه که بخواد رو سقف اتاق جا بگیره از این به بعد هر وقت خواستی باهاش حرف بزنی برو تو حیاتو آسمون نگاه کن و باهاش هر چی می خوای حرف بزن!

از اون روزها خیلی گذشته...ولی من یاد گرفتم که هر جا هستم حتی جایی که آسمونش معلوم نیست حتی جایی که سقف نداره با خدا صحبت کنم.

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧ساعت۸:٠٩ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()