خلسه

 

 

 

هفت آسمون

ساعت 12 شبه, پنجره ی اتاقم بازه.کاکتوسم داره هوا می خوره. قد کشیده.بزرگ شده.سرشو بالا گرفته و ستاره ها رو نگاه می کنه. من پشت کاکتوسم سرمو بالا گرفتم و ستاره ها رو نگاه می کنم . یاد حرفش افتادم که یه شب ساعت 12 برام اس.ام.اس کرد) :دیگه با آسمونو ستاره هاشم شبا حال نمی کنم داری جای همشونو تو دلم می گیری...شب خوش.بوس.).خنده ام گرفت. سرمو برگردوندم.کاکتوسم هنوز داره ستاره ها رو نگاه می کنه!

اومدم جلوی آیینه وایستادم.خودمو نگاه کردم. دیدم خودم داره گریه می کنه و اشکاش پهنای صورتشو گرفته. دیدم خودم میگه یعنی آسمونو ستاره هاش فقط 16 ساعت ارزش داشت؟!16 ساعت دیدن و 30 ساعت حرف زدن؟!!از جلوی آئینه اومدم کنار.اومدم رو تخت نشستم.نگاهم خیره به تلفن بود...گوشیو برداشتم.شماره اول رو گرفتم دوباره گوشیو گذاشتم...یه نفس عمیق کشیدم...دوباره گوشیو برداشتم.شماره اول.شماره دوم.شماره سوم.شماره چهارم...گوشیو گذاشتم...

دفترچمو باز کردم یه خودکار برداشتم شروع به نوشتن کردم...یادمه یه شب براش نوشتم از من تا زلالی چشمانت هفت آسمان راه است...دیر وقت شب است و من خسته ام!...اما الان باید بنویسم از من تا شنیدن صدایت 8 شماره تردید است...دیر وقت شب است ومن داغونم!

آسمون هفتم

تو بلندترین بلندای تهران داریم آسمون و زمین زیر پامونو نگاه می کنیم.چه قدر تهران از بلندی از دور از دور از دور ....قشنگه...چه قدر تهران از دور صمیمیه.چه قدر تهران از دور پر از آرامشه.چه قدر تهران از دور پر از عشقه و چه قدر ما اینجا با این دستهای گره کرده و سکوت مطلق احساس عشق می کنیم.

بهم گفت:این لحظه شاید الان اونقدر قشنگ نباشه که یه موقعی مثلا 2 ساله دیگه یادش بیفتی و از خاطره اش لذت ببری....

تو این بلندترین بلندای تهران عمق نگاه همو جستجو می کردیم...غرق بودیم بین زمین و آسمون...مست بودیم تو سرخترین انعکاس سکوت افق و سبک بودیم از تمام سکوت اطرافمون.

تو دلم گفتم:آره اینه...آخرشه...آخر عشق...آخر صفا... آخر صمیمیت...آخر تمام چیزهایی که باید از هفت شهر عشق بگذره...!به خودم گفتم:پس آسمون هفتم که میگن همینه! آره همینه...

آآآآآآآآآآآه........نمی دونستم عشق تو تهران مثل تهرانه!!!!همه چی از اون بالا از اون دورا قشنگه....

امروز من خودم پایینم! اما روحم اون بالا تو همون آسمون هفتم گیر کرده!

می دونم عشقم مثل شهرم دنبال  ذره ای نفس می گرده می دونم عشقم مثل شهرم مه گرفته و خاکستریه...اما چی کار کنم که روحم تو آسمون هفتم گیر کرده...

شهر عشق!

آه شهر پر درد من

شهر مه گرفته و پوشیده

در سنگینی خالی ذهنهای متعفن

و محبوس در نگاههای دریده ی خون آلود

و مکتوب در دستان هرزه ی آدم نماهای یک چشم

من هر روز تو را از بلندترین بلندای ذهن پر تلاطم خود میبینم

که چگونه دستان بی ریشه ات را

چون نیلوفران آبی تا ذره ای نفس می کشانی

و چگونه سنگینی آدمکهای شکل گرفته از تله های خاک را بر دل کوبیده ی خود تحمل می کنی

آدمکهایی که سرهای خود را در فنجان های خالی قهوه فرو کرده اند

و ادامه ی زندگی خود را در تفاله های تلخ مبهم می جویند

و دستان خود را نه برای اعتماد و دوستی

که برای دیدن خط زندگی می گیرند.

آه شهر پر درد من

شهر گمشده در گذشته های دور و آینده های مشکوک

آیا می بینی سایه های موهوم نقش بسته در دل شب چگونه گیسوان دخترکان رنگ پریده را تا بلندای ماه می کشانند؟!

آیا می بینی چگونه جویهای کدر و لای گرفته از زباله های روشنفکری

در خیابان های پر تردد بی سوادی روانند؟!!

آیا صدای دستان چنگ زده در هوا را می شنوی؟

آآآآآآآآآآآآآآه اگر می دانستی اگر می دانستی

که اجساد پوسیده و پوک شده در حفره های وجودت

چه سایه ای بر ماه انداخته است

و کرمهای گوشتخوار و زالو های پف کرده از خون چگونه در این تاریکی بر روی هم می لولند...بی شک

تمام وجودت را تا کهکشان استفراغ می کردی.

+نوشته شده در دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت٤:٥٤ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()