خلسه

ورم ذهنی!

بارانی باید...

دیدی یه موقعی یه آدمهایی رو اصلا نمی بینی...هستن ولی تو اونا رو نمی بینی...کنارتن ولی تو اونارو نمی بینی... حضور دارن ولی تو حضورشون رو نمی بینی...

تمام کارهاتو زیر نظر دارن ولی تو اونها رو نمی بینی ...

بعد همین آدمهایی که تو اونا رو نمی بینی یه دفعه تو زندگیت پر رنگ میشن...

یه دفعه یه رنگ قشنگ می گیرن...یه دفعه اون قدر رنگ می گیرن که فقط رنگ اونارو

 می بینی...یه دفعه می شن رنگین کمون زندگیت...آره ...آره میشن رنگین کمون زندگیت...دیگه از وقتی که تو اونارو می بینی همه ی رنگها رو تو اونا می بینی...

راستش تازگی ها من تو زندگیم یکی از رنگین کمونها رو پیدا کردم...رنگین کمون من زیاد رنگ نداره ...چطوری بگم....داره ولی بین هر رنگی یه رنگ خاکستری شدیدا موج

می زنه...نمی دونم چطوری شد که یه دفعه دیدمش...نمی دونم چطوری شد که تو تمام این

 بی رنگی ها دیدمش ...نمی دونم کی دیدمش ...تو مرز بیداری بود یا تو خواب؟!..

اما می دونم که برام مثل یه تلنگر بود یه تلنگر دوست داشتنی یه تلنگر سپید!...از اون موقعی که دیدمش هر روز منتظرم...منتظر خیره به آفتاب...تا ببینمش تا خودشو نشون

بده...منتظر...منتظر..

.آآآآآخ...انتظار! انتظار درد غریبی ست که هر صدای پایی را ترانه ای می کند!...

رنگین کمون من...نه!...رنگین کمون من نه!...رنگین کمونی که من میبینم شیرین ترین رویای شیرینه!...رنگین کمون من...نه!...رنگین کمونی که من میبینم...خیالگونه ترین رویای شیرینه!...زیباترین کلام شیرینه!...سبزترین بهار شیرینه!...آشناترین راز شیرینه!...پاکترین آیینه شیرینه!...یادمانترین خاطره ی شیرینه!...رنگین کمون من...نه!چرا هنوز می گم رنگین کمون من؟!...رنگین کمونی که من میبینم پاکترین باران شیرینه!...آبی ترین ترانه ی شیرینه!..

دوست دارم به ابن آبی ترین ترانه بگم آبی ترین با من بخوان! آبی ترین ...احساس را ...عشق را...بزرگی را...در من ببار!...در من ببار!...در من ببار...!

یادمه یه شب که خیلی این رنگین کمون برام پر رنگ شده بود و تمام رنگهاشو خوب حس

 می کردم براش یه اس.ام.اس فرستادم:

If ever things being too look a little cloudy …they′ll get better soon. Just remember that its true: it takes rain to make rainbow.

)همه چیز گاه اگر تیره می نماید...باز روشن می شود زود.تنها فراموش مکن ای حقیقتی است: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید...)

نورانی باید...

حتما براتون پیش اومده که یه اس.ام.اس برای کسی بفرستی و بعد یه پیغام بده که این اس.ام.اس پندینگه!(pending)...یعنی معلقه. یعنی بلاتکلیفه. یعنی به زودی در آینده

 می رسه...وقتی این پیغام برات خیلی مهم باشه دوست داری که هر چه زود تر برسه ...

تو این فاصله تا این پیغام برسه خودت هم بلاتکلیفی , معلقی , آویخته ای...بین زمین و آسمون گیر کردی. اس.ام.اس هم معلوم نیست کجا , تو چه شرایطی , چه جوری گیر کرده...یه حرفه یه پیغامه که تو فرستادی ولی دیر می رسه ,انگار که نمی خواد برسه , انگار می خواد لج کنه  

انگار می خواد بگه همه ی اینها بازیه...!

تو این روزهای بارونیه دل من , تو این روزهای رنگین کمونیه دل من , همه چی خوب ارسال شده. حتی بعضی وقتها نیازی به هیچ پیغامی نبوده , خودش رفته , بدون اس.ام.اس , بدون حرف بدون نگاه...بدون این که من به رنگین کمونم نزدیک باشم. انگار که حرفهام از تو ذهنم اومده بیرون , پرواز کرده رفته رنگ گرفته و برگشته!...اما تو همین روزهای بارونیه دل من , تو همین روزهای رنگین کمونیه دل من , یه آدمی هیچ وقت حرفهاش ارسال نشده یه آدمی هیچ وقت اس.ام.اس هاش دلیوری(delivery) نشده...نه تنها پندینگ (pending) مونده بلکه بعد از چند روز فیلد (failed) شده , رد شده , عقیم مونده , شکست خورده!...تموم شده...انگار که هیچ وقت اون حرف زده نشده...

کاش می شد وقتی داری فکر می کنی , وقتی داری به کسی فکر می کنی , اون طرف این پیغام رو بگیره بدون اینکه بخوای براش اس.ام.اس بدی , بدون اینکه بخوای بهش زنگ بزنی بدون اینکه بخوای براش توضیح بدی...کاش می شد هر حرفی هر حرف قشنگی هیچ وقت دیر نرسه  , هیچ وقت جایی گیر نکنه , هیچ وقت گوشه ی دلی نمونه , هیچ وقت پندینگ (pending) و معلق نباشه , هیچ  وقت رد نشه! شکست نخوره! وا نمونه! هیچ وقت نمیره!...

مثل یه انرژیه سیال همه جا بره همه حسش کنن همه درکش کنن همه ببیننش همه بشنونش...

یادمه یه شب براش یه اس.ام.اس فرستادم:

The sun will shine again soon. you′ll see.

)خورشید دوباره خواهد درخشید.زود...خواهی دید.)

مجالی باید...

تردید!! تردید روح آدمو می خوره...تو این دنیایی که رنگین کمونش بین هر رنگش یه رنگ خاکستری داره...تو این دنیایی که باید برای بارونی بودن فراتر از رویاهای خودت به پرواز در بیایی...تو این دنیایی که برای نورانی بودن باید شعاری به ایمان برای امروز و هر روز بدی!...تو این دنیایی که حرفها یه گوشه ی دل مرده...فکرها یه جایی تو فضا معلق مونده...و آدمها بلاتکلیف بین زمین و آسمون گیر کردن...تردید روح آدمو می خوره...تو این دنیایی که برای فتح قله های زندگیت باید پرواز کنی از بامهای دنیا تا دامهای دنیا...تردید روح آدمو می خوره...تو این دنیایی که نماز عشق رو با اذان ناله ی فرهاد می خونند... تردید روح آدمو می خوره...شاید حق با او بود! مجالی نیست...جا مانده ایم ما ز غافله ی عشاق...تو این دنیا شاید باید تردید کنی که یه شب سر به سنگینیه خواب بسپری و روز هرگز نیاد!...اون وقت دیگه صحبت از بارونی بودن نمی تونی بکنی...اون وقت دیگه صحبت از نورانی بودن نمی تونی بکنی...شاید حق با او بود! مجالی نیست...چابک سوار عشق را یورتمه به کار نمی آید...باید که تاخت این همه غفلت را, باید رسید تا دم دروازه های عشق پیش از طلوع مرگ!...حق با او بود! مجالی نیست...

شاید تو این دنیا با این همه تردید باید بگی:

پا در رکاب کن...پا در رکاب کن که به ترکت نشسته ام!

ایمانی باید...

کدام نماز را به قدقامۃ , قامت خمانده ای ؟

کدام عبادت را به سجده ایستاده ای؟

وضوی سرخ تو

از خون دیدگان کسی است

که با نظاره ی گل , لیلی را تکبیر می گفت

وقت صلوۃ عشق

دیری است با اذان ناله ی فرهاد رفته است

بیا تا نماز عشق

با هم قضاء کنیم!

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت۱۱:٢۳ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()