خلسه

طاعون

 

خواب دیدم.خواب بد دیدم.خواب دیدم همه جا خاکستریه ...درختها سیاهه...آدم ها همه مشکی پوشیدن. قحطی اومده...رو دیوارها با خون نوشتن: طاعون...طاعون اومده...تو مغازه ها شیشیه های خون می فروشن...

خون دل!....خون دل می فروشن و همه بهای سنگینی برای خریدن خون دل

 می دن...خواب دیدم. خواب بد دیدم. خواب دیدم آدمها یه دفعه پیر شدن...تو جوبهای خیابونها خون ریخته...خون موج می زنه...شیشه ها رو قیر گرفته...آدمها پاهاشون تا زانو تو قیر میره...سر هر کوچه ای پرچم قرمز زدن...آسمون تیره و کدره....

خواب دیدم. خواب بد دیدم. خواب دیدم شیرها مثل گربه ها میو میو

 می کنند...گرگها مثل سگها پارس می کنند...

آدمها از طاعون فرار می کنند...همه جا شبه...همه جا همیشه شبه...خورشید پشت یه عالمه غم, یه عالمه مه, ...یه عالمه دود گم شده...مرده...رفته...شهرو عزا گرفته ...عزای طاعون...همه سوگوار...همه به انتظار...انتظار طلوع یه خورشید...یه خورشید معصوم...

خواب دیدم. خواب بد دیدم. خواب دیدم تخیل مرده...

توهم همه جا رو گرفته...وهم ,همخوابه ی پسران نابالغ شده...ترس, همبستر دختران نابالغ...شهر, شهوت طاعون شده...روح, مصلوب شده...قلب ,مغلوب شده...روح مردان افتخار را به دار می زنند و جون مردان انحطاط رو به قاب!...

خواب دیدم.خواب بد دیدم.

زخم باز

پریدم...از خواب پریدم...دستمو دراز کردم.رو دیوار کشیدم.کلید چراغ رو لمس کردم, با تردید , با شک فشارش دادم...اتاق روشن شد...عرق سرد رو بدنم نشسته بود...تمام اتاق رو با دقت نگاه کردم, همه چی سر جاش بود. همه چی رنگ داشت! همه چی رنگ خودش بود. آرووم زانو هامو تو شکمم آوردم, دستهامو دور زانوهام حلقه کردم.به کاکتوسم نگاه کردم...آرووم آرووم گریه کردم...گریه کردم..

به خودم گفتم مثل یه زخم باز شدم!یه زخم باز که التیامش طولانی شده...یه نفس عمیق کشیدم.خودمو رها کردم.ولو شدم رو تخت.به چراغ روشن بالای سرم خیره شدم و یاد شعر شاملو افتادم و آرووم آرووم زمزمه کردم:

یاران من بیایید

با دردهایتان

و بار دردتان را

در زخم قلب من بتکانید

من زنده ام به رنج...

می سوزدم چراغ تن از درد

یاران من بیایید

با دردهایتان

و زهر دردتان را

در زخم من بچکانید.

و اونقدر تکرار کردم تا...

تفعل

صبح وقتی از خواب بلند شدم,سنگین بودم...بدنم کرخت بود و سنگین...حوصله نداشتم از تو تختم تکون بخورم.یاد خوابی که شب دیدم افتادم...خواب عجیبی بود...

خیلی عجیب...بعد از کلی غلط خوردن , از تو تختم پا شدم. یه تکونی به خودم دادم

یه کش و قوسی به بدنم دادم. کتاب شعر احمد شاملو رو برداشتم.چشمهامو بستم. انگشت سبابمو روی کتاب کشیدم و بازش کردم:

تو را دوست می دارم

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نیستم,هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است...

طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت تست

در لبان تو,شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم, و شب از ظلمت خو وحشت می کند!

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧ساعت۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

جادوی دستها!

 اومد کنارم نشست.حرفی نزد.فقط نشست.حرفی نزدم.فقط نگاش کردم.

خیره شده بود به دستاش.هیچی نگفت.خیره شدم به دستاش.

نمی دونم چی از سرش گذشت, فقط سرشو تکون داد. به خودم گفتم دستاش چه قدر عجیبه, سرمو تکون دادم!

 برگشت منو نگاه کرد.فقط نگاه کرد. نگاش کردم. فقط نگاش کردم.

 اومد یه حرفی بزنه ولی نزد. اومدم بگم خب بگو...چی می خوای بگی؟! ....بگو....ولی نگفتم.

 دوباره خیره شد به دستاش یه پوزخندی زد. منم خیره شدم به دستاش یه لبخندی زدم!

 دوباره برگشت منو نگاه کرد یه کمی لباشو باز کرد, تردید نذاشت که حرف بزنه...اومدم بگم خب بگو....کشتی منو!....بگو....ولی ترجیح دادم که حرف نزنم...ایندفعه خیره شد به دستای من...منم خیره به نگاه اون....نمی دونستم  دستامو تکون بدم یا نه....انگار یه عکاسی بهم گفته بود ببخشید چند لحظه دستاتونو تکون ندید!....نگاهش طوری بود که دستام نمی تونست حرکت کنه...احساس سنگینی تو دستام داشتم....داشتم با خودم کلنجار می رفتم که دستامو تکون بدم یا نه که یکدفعه گفت: می دونی! اون همیشه می گفت دستاتو دوست ندارم...اومدم بگم ولی من عاشق دستاتم...اما تردید نذاشت که حرف بزنم....اومدم بگم دستات برام عجیبه...دستات برام زندگیه...دستات....دستات....ولی هیچی نگفتم....فقط نگاش کردم. حرفی نزدم.اونم فقط نگام کرد!حرفی نزد!

 

دستهای جادویی

دستهایم...

دستهایم...

گفتی می روی, دستهایت را به باد می سپارم

اندامم را نیز پذیرای باد ساز!

فقط چشمانم را نگیر

تا از اسارت این انتظار به در نیاید

تا عادت زندگی من

نفس را هر ثانیه تازه کند

دستهایم...

دستهایم...

گفتی می روی,دستهایت از برای باد

وجودم را نیز فدای باد ساز!

فقط عادتم را نگیر

تا امید زندگیه من

اسارت را هر لحظه تجربه کند

دستهایم ...

دستهایم...

گفتی می روی,دستهایم نیز با رفتنت می رود

همه ام ارزانی باد

فقط اشکهایم را از من مگیر

تا وجود بی ارزشم را بیشتر دریابم...

دستهایت...

دستهایت...

دستهایت...!

برای بهترین دوست جادوگرم با دستهای جادوییش!

+نوشته شده در شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت٧:۳٤ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()