خلسه

جمعه ها
صبح فتیله پیچ می شد
یازده صبحانه می خوردیم
و ناهار همیشه ویژه بود
انگار صد سال دلتنگ هم بوده ایم
چرتِ بعد از ظهر بیداریِ فسقلی ها بود
پایِ تلویزیونی که جایِ دکمه پیچ داشت
خانم رضایی* با آن لبخند مادرانه می گفت :
حالتان خوب است ؟
... حالمان خوب تر می شد
پشتِ هم کارتون
تام وُ جری
پلنگ صورتی
مورچه خوار ...
اگر هم سروری بود رابین هود می گذاشتند
من دلم غنج می رفت برای آن کرکسی که می گفت
شهر در امن وُ امان است
بعد هم که نوبتِ طنزِ دی دی بود
ما که جم نمی خوردیم
بزرگ تر ها اضافه می شدند
و حینِ خنده هامان اندوهِ جمعه کم کم سوسه می آمد
غم که می خواست سر ریز کند
می زدیم به خیابان ها
چهار فصل سال بستنی می خوردیم
غصه ی جمعه ها یخ می زد
برای شنبه لباس اتو می کردیم
یکشنبه حالِ دیگری داشت
هفته , هفت لبخند مقدس بود ......
این روزها
بی شعوریِ ظهرِ زودرس بیدارم می کند
چایِ جوشیده می خورم
عینِ جغدها بغ می کنم
تا جمعه تمام شود
دروغ چرا
شنبه هم همین است
یکشنبه هم همین است
دوشنبــ ...
هفت روز هفته همین است
هفت روز هفته لعنتِ جمعه هاست

+نوشته شده در جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱۱:٥٩ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

...مقنعه های سفید
روپوش های خاکستری
دخترکان نرگس وُ لادن ...
نگاهمان که میکنند
گروه سرودی در چشمهایشان
... یارِ دبستانی می خواند

+نوشته شده در جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱٢:٤٧ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

هزاران دماغ پینوکیو هم تا به امروز میکاشتی با آنچه حق مسلم ماست هویج که هیچ!!!!سیب زمینی باید درو میکردی...

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٥:٠٠ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

دیگر آدم ها دماغشان هم دراز نمیشود...زمانی تبر تبر بود که دروغ میزدند...اکنون سبد سبد دروغ میکارند و هیچ هم درو نمیکنند...

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥٥ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

باید ها از همان روزی رسیدند که ابراهیم نبایدها را ذبح می کرد ...

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥٤ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

باور کن از این قصه نه کسی سر زده می رسد ............
....................................... نه کسی جان سالم به در می برد
و من دیگر نمی ترسم ................ از شجاعت نیست
آنقدر پُر َم ........ که جایی برای ترس نمانده

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥٢ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

دیگر بی گربه و بی روباه مکار گول میزنند...می مالند....گوووووووووووول

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥۱ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

صبوری هم حد دارد...خجالت را از کش تنبان هم فراتر کشیده اند....نسل سوخته جز جز میزند و قهقهه سر میدهد و رویای پرواز میپروراند بی خبر از اینکه که رویای پرواز نسل هاست بر صندلی چرخ دار
خواب پر میبیند...

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥٠ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

...همه چیز از رنگ و رو رفته
مو های پدر
عکس ها
تخم مرغ ها!
حتی تنهایی هم
...
مثل سابق
مزه نمی دهد.

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت۳:٥٤ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

عصر ها هنوز...

با دو استکان چای دمی

به صدای شکیبایی می گذرد
...
روی همان کاناپه ی قدیمی

من چایم را می نوشم

چای تو از دهان می افتد

شکیبایی می کنم...

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت۳:٥٢ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

...تکان تکانِ پرده در باد
تیک تیکِ ساعت
چک چکِ شیر آب
دل دلِ صاحب خانه
تنها که باشی
همه چیز تاکید می کنند
... آن هم
دوبار
دوبار

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت٢:۱۳ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

لبخند آدم ها را به خود مگیر
که با خونِ دل ات
یلدا می گذرانند

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت٢:۱٢ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

...چه لذتی دارد ؟
شاپرکی را درون شیشه انداختن
... پرواز نباشد , پروانه دیدن ندارد,,,

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت٢:۱۱ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

..تا چشم کار می کند ... هیچ
کنار جاده ای بی عبور ایستاده ام
دست تکان می دهم برای ماشین هایِ خیالی
انگشت توهین نشان می دهم
به جهانی که نتوانست من را از من بگیرد
تنها غربتِ بودن مانده
... آنهم می گذرد
مثل همین شعر
و حاشا که مرگ
جز رهاییدن مفهوم دیگری باشد

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت٢:٠۸ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

نیمه شبی از خواب بیدار می شوی
می روی سراغ یخچال بطری آب را یک نفس سر می کشی
و ساعت ها کانال هایِ تلویزیون را دوره می گردی
شبکه های کمی لخت , شبکه های خیلی لخت
چاق شوید , لاغر بمانید , مو در آورید , سیبیل بکارید
نگران میل جنسی خود نباشید
نیازی به کار درست نیست ما از آب برای شما کره گرفته ایم
قیمت استثنایی 200 هزار تومان
به لبهایتان بزنید باد می کنند
... به سینه هایتان بمالید ورم می کنند
به بچه هایتان بدهید یوسف طور می شوند
با 200 هزار تومان اسطوره ی زیبایی شوید
مبادا فکر کنید
همین که زیبا باشید در زندگی به همه چیز می رسید
راز بقا , افریقا هنوز گرسنه است
دولت مردِ بوزینه مدام فحش می دهد
مردم ما نگران نباشند آنقدر نفت داریم که همه خودشان را آتش بزنند
خوشگل ها باید برقصند
سریال وفای عشق
20 نفر به صورت موازی و ضربدری به هم خیانت می کنند ......

اَاَاَاَاَه ما چه مرگمان شده
کجای شطرنج زندگی ایستاده ایم
برای قلعه کردن دیر شد , کیش مان دادند سمتِ حماقت
هر دو بازی Check Mate می دهد , چه ماندن , چه رفتن
آدم باید با خودش رو راست باشد
این فرو رفتن در لجن تا کجا ادامه دارد

کاش می شد بینی مغزمان را سر بالا عمل کنیم
تا کمی آنطرف تر از نوک پاهایمان را هم ببینیم
کاش برای تقویت میلِ شناخت هم پمادی ساخته بودند
تا هر شب دوره چشم هایمان بمالیم وکمی خوابِ انسان ببینیم
دل َم برای زندگی تنگ شده

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت٢:٠٧ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

...باران را
پشتِ شیشه دوست داری
مرا در فاصله ها

قسمت است دیگر .

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱٢:٥٧ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

..نه که بهانه گیر باشم
اما ,
می شناسی مرا
به سرم که بزند
قلبم هم از کار می افتد

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱٢:٥٦ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

...قرمساق زمانه‌ای است
که حتی حوصله‌ها هم
حوصله خود را ندارند
اما اگر حوصله ام سر نرود
... یک بار دیگر
دل به دریا خواهم زد
... تا گوش‌هایم کشاله رانت را حس کنند
و سنگینی سرم در پاهایت گم ‌شوند
آن وقت است که
میگ‌های جنگنده
مرغ آمین می‌شوند
و مین‌های کاشته شده در زمین
بارور
تا من زخمی
به‌پا خیزم
و در میان کوهی از آتش و خشم
یک‌بار دیگر
گندم درو کنم
اگر حوصله‌ام که سخت لبریز شده
سر نرود..

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥٤ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

...در من عشق بادبادکی ست
که از ساق ها یم هوا شده
عبور کرده از ابرِ دلم
و زیر سقفِ چشمهایم ,
در جا می زند
در جا می زند
... ... زیر سقف چشمهایم
آنجا که دیگر
منظره ای از تو نیست

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:٥٠ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

...می گفتم
آدم که زیاد منتظر بماند
حوصله اش از انتظار هم سر می رود
قید دل اش را می زند
می رود پیِ زندگیش
من اما می روم پیِ دیوانگیم
... که اگر بیایی هم نمی شناسمت دیگر
که به یادم نمی ماند چیزی از تو
حتی اسم|َت

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت٤:۳٤ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

نمی دانم این روزها فروغ می خوانی یا نه
اما در گوشِ من
تنها صدای ازدحامِ کوچه ای می آید
که از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زند

+نوشته شده در یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت٢:۳٠ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

این روزها همش
کارهایِ آبی به سر|َم می زند
آسمان می شوم ,
بی لکه
بی پرنده
دریا می شوم ,
بی موج
بی ماهی
گاهی ته جویده ,
... خودکار می شوم
... بی جوهر
بی صاحب ...

چند وقتی ست
از خودم می ترسم
بیا ...
تا کارهایِ قرمز به سر|َم نزده.

+نوشته شده در یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت٢:٢٦ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()