خلسه

آنقدر فاصله به جانم انداختی / که مات ترین شیشه ها را برای خیره شدن به آدمها انتخاب کنم!...تو با هر دیگری ای باشی/زمین به همین مدار همیشگی اش برایت میچرخد.

من در این مدار دیگری غریبه ای هستم که به انکار تن داده و بی کسی اش را میجود!!!!

+نوشته شده در جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱٢:۱۱ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

این پلک ها/خوابهایش را آنقدر سیاه میبیند که سفیدش به چشم بی کسی هایم نمی آید...کابوسهایت / که از قسط های عقب مانده ات بیشتر باشد / از خودت هم برگشت میخوری...بالشت را روی بیداری شهر کوک میکنی که به روی خودت نیاوری / هیچ شانه ای / زیر بار این اشکها نمیرود 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٢٤ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

اگر روزی خواستی به من خیانت کنی با دست های خودم به من خیانت کن!... میخواهم دست از پای تو درازتر از آغوشت برگردم!... دیوانه ام ! میدانم...دیوانه ام...من بالا خانه ام را به موهای تو اجاره داده ام!...دیوانه ام!... کم دارم/ دو تخته که زیر سر تو بگذارم! 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٠٠ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

آغوش میگیرمت...تمام جهان را زیر سرت میگذارم... پارا میشوم با لهجه ی خاص خودش! تمام معشوقه هایت را نقش بازی میکنم /از ته خاطراتت!...آرام که بگیری...حس یک ناودانی را خواهم گرفت که به روی باران ...لذت برخورد را نمی آورد....

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت٤:٢٢ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

احساس میکنم دوراهی را هر روز در قهوه ات میریزی تا فالت را بگیرند!...تا بفهمند دل چمدانت از کدام مقصد پر است!...

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت٤:۱٩ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

بیا سیگاری بگیرانیم رفیق !...کنار هم...اتفاق بودن را دود کنیم!

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت٤:٠٩ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

قرص خوردم که تو را بخوابانم قرص خوردم که در تو تب نکنم! من جنونم! تبم! خطر دارم!...

                                      

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت٤:٠٦ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

سقراط تا نیچه!...پینوکیو تا پطرس!...شازده کوچولو تا بزرگترین دیو هایی که در خود پرورش داده ام! و کودکی/ درونی تر از درد های به زبان نرسیده...همه را ردیف میکنم و جام به جام زهر میدهم رفیق!...به سقراط که رسیدم از دهان باز جوجه کلاغی میگویم که از درک دنیا به بلوغ زودرس رسید!...از بس قصه ی جوجه اردک زشت را شنید و با رویای قو شدن خوابید!...بی آنکه یک پر/ خودش را به رو سفیدی بزند!....

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت۳:٥۱ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

پشت این قصه/ عمو زنجیر بافی هم نباشد/ توانا بود هر که دانا بودی هست رفیق!... چمدان ببند و تمام حرفهایت را بیاور تا کوه به کوه در هم منعکس شویم!

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت۳:٤۸ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()

دیوانه که باشی سهمت از دنیا همین میشود که پیکهایت را به دلخوشی دیگری بزنی و مستی را به انفرادی ببری!....

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت۳:٤٦ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()