خلسه

می آیند ..... می روند .................
آنقدر در خودم فرو رفته ام که سر از حرف هایشان در نیاورم
لبخند می زنم ..... سر تکان می دهم ..............
باید آنقدر عادی رفتار کنم که کسی جدی نگیردم
آدم گریز شده ام ..........
که غریبگی می کنم ..... با خودم / اگر دیگری آدم حسابش کند
می شود ..... می شود تمام آشنایی ها را به روی خود نیاورم
بی تفاوت تر از همیشه سیگارم را در زیر سیگاری کسی بتکانم
که مزمزه قضاوت در ذهنش .............
بیش تر از قهوه اش به او می چسبد ................

+نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ساعت٢:۳٠ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()