خلسه

 

آکبند

دیدمش ..منو دید....بگذریم از تعجب بی اندازه اش...بگذریم از شوک لحظه ای که بهش دست داد...بگذریم که خیلی داشت خودشو کنترل می کرد و تمام حرفهایی که تو کله اش وول می خورد اون قدر عیان بود که انگار برای اولین بار تونسته بود کله اش رو ویترین کنه...اونم فقط برای اولین بار...اون روز وقتی برگشتم خونه رفتم لغت نامه رو باز کنم ببینم معنی آکبند یعنی چی؟!پیش خودم گفتم شاید من معنیشو نمی دونم! شاید یه معنی دیگه ای هم داره! شاید ...شاید ...و شاید...از روز اول اولین حرفی که ازش شنیدم این بود:که من آکبندم!...آکبندم...

حالا این آکبند دست به دست چرخیده و تیکه پاره شده رو نمی دونم از کجای لغتنامه یا از کدوم لغتنامه پیدا کنم؟!....

یه دروغ که حقیقتو میگه!

خب دیگه بعضی ها هم اینطوریند...می خواهد حقیقتو بگه , حقیقتو دوست داره ولی حقیقت اونو دوست نداره!!!این حقیقت حقیقتیه...مثل یه دروغ به نظر میاد و همه چپ چپ نگاش می کنند,با این حرفها میگه من صادقم! از دروغ خوشم نمیاد!قسم می خوره!ولی من فکر میکنم حقیقت تنشو می خاروونه!مثلا اگه دوست داشته باشه میگه دوست ندارم و اگه دوست نداشته باشه می گه دوست دارم!بقیه اش رو می تونید خودتون حدس بزنید...به همین قیاس می شه رفت و سر و ته قضییه رو هم آورد.میگه من هیچ وقت دروغ نمی گم.دروغ حالمو بهم میزنه! ولی نمی دونه اونم حال دروغو بهم می زنه!...جالبه وقتی کم میاره میگه دروغ گفتم ببینم که قیافه تون چطوری میشه! اینا همش یه بازی بود!یه بازی تا ببینم عکس العملت چطوریه!.. راستی دروغ چیه؟ یه دنیای غیر واقعی رو خلق کردن و باور کردنی جلوه دادن...دروغ همینه دیگه.نه؟!فکر می کنم دیگه خودشم نمیدونه داره چیو راست میگه و چیو دروغ! اما خودش خوب می دونه که یه دروغه که می خواد حقیقتو بگه...!

رویای دروغین

تو هرگز نیامدی...چشمان من برای همیشه به در خیره ماند و فریادی که هرگز غرورم نگذاشت تو ذره ای از آن را بشنوی تمام سلولهای بدنم را منفعل کرد...تو هرگز نیامدی..

چشمان من در دور دستها درفراسوی مرزها به دنبال نیمه ی گمشده ام می گردد و اشکهایم را ندیدی و نخواهی دید که چگونه در سکوت نبود تو و تنها در رویای تو ریشه های کاکتوسم را سیراب می کرد...باید می دانستم...باید می دانستم, خداحافظ آن روز تو, خداحافظ تمام رویاهای عقیم من بود. باید می دانستم...باید می دانستم نگاه آن روز تو پایان تمام نگاههای دوستی ما بود...باید می دانستم آن روز آخر خط بود...اما...تو هرگز نیامدی...آمدنت را , وجودت را, نگاهت را دروغین می پندارم...حضورت , دستانت, چشمانت از آن من نیست....نه ... تو مرد من نیستی...تو هرگز نیامدی...من تو را در افق, در یک خط باریک و محو گم کردم.من تو را در نقطه ی وصل زمین و آسمان گم کردم و هنوز چشمانم در افق منتظر سایه ای است که شاید روزی نزدیک و نزدیک تر شود و دوباره با چشمانش سخن از عشق بگوید...گوشهایم روزی هزار بار می شنود که صدایم می کنی...از دور دستها ...از بی کرانها...از آن سوی مرزها صدایم میکنی و هر شب خوابهایم را با حضورت رنگین می کنی...آری...آری...تو هرگز نیامدی..و من چشمانم را آویزی میکنم تا روزی تو در را بگشایی و مرا از خیرگی چندین ساله ام به در آوری....تو هرگز نیامدی...چشمان من برای همیشه به در خیره ماند....

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت۱۱:۳٩ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()