خلسه

جادوی دستها!

 اومد کنارم نشست.حرفی نزد.فقط نشست.حرفی نزدم.فقط نگاش کردم.

خیره شده بود به دستاش.هیچی نگفت.خیره شدم به دستاش.

نمی دونم چی از سرش گذشت, فقط سرشو تکون داد. به خودم گفتم دستاش چه قدر عجیبه, سرمو تکون دادم!

 برگشت منو نگاه کرد.فقط نگاه کرد. نگاش کردم. فقط نگاش کردم.

 اومد یه حرفی بزنه ولی نزد. اومدم بگم خب بگو...چی می خوای بگی؟! ....بگو....ولی نگفتم.

 دوباره خیره شد به دستاش یه پوزخندی زد. منم خیره شدم به دستاش یه لبخندی زدم!

 دوباره برگشت منو نگاه کرد یه کمی لباشو باز کرد, تردید نذاشت که حرف بزنه...اومدم بگم خب بگو....کشتی منو!....بگو....ولی ترجیح دادم که حرف نزنم...ایندفعه خیره شد به دستای من...منم خیره به نگاه اون....نمی دونستم  دستامو تکون بدم یا نه....انگار یه عکاسی بهم گفته بود ببخشید چند لحظه دستاتونو تکون ندید!....نگاهش طوری بود که دستام نمی تونست حرکت کنه...احساس سنگینی تو دستام داشتم....داشتم با خودم کلنجار می رفتم که دستامو تکون بدم یا نه که یکدفعه گفت: می دونی! اون همیشه می گفت دستاتو دوست ندارم...اومدم بگم ولی من عاشق دستاتم...اما تردید نذاشت که حرف بزنم....اومدم بگم دستات برام عجیبه...دستات برام زندگیه...دستات....دستات....ولی هیچی نگفتم....فقط نگاش کردم. حرفی نزدم.اونم فقط نگام کرد!حرفی نزد!

 

دستهای جادویی

دستهایم...

دستهایم...

گفتی می روی, دستهایت را به باد می سپارم

اندامم را نیز پذیرای باد ساز!

فقط چشمانم را نگیر

تا از اسارت این انتظار به در نیاید

تا عادت زندگی من

نفس را هر ثانیه تازه کند

دستهایم...

دستهایم...

گفتی می روی,دستهایت از برای باد

وجودم را نیز فدای باد ساز!

فقط عادتم را نگیر

تا امید زندگیه من

اسارت را هر لحظه تجربه کند

دستهایم ...

دستهایم...

گفتی می روی,دستهایم نیز با رفتنت می رود

همه ام ارزانی باد

فقط اشکهایم را از من مگیر

تا وجود بی ارزشم را بیشتر دریابم...

دستهایت...

دستهایت...

دستهایت...!

برای بهترین دوست جادوگرم با دستهای جادوییش!

+نوشته شده در شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت٧:۳٤ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()