خلسه

سایه

جلوی پنجره نشستم و پاهامو از پنجره آویزون کردم.کاکتوسم کنارمه.بیرون رو نگاه می کنم. از این که از بالا مردمو نگاه میکنم و اونا نمی دونند که دارم نگاهشون می کنم احساس لذت بهم دست میده.تا وقتی که متوجه من نشدند کارهاشون, رفتارهاشون ,عکس العمل هاشون, راه رفتن هاشون و ...طبیعیه...کم پیش میاد که کسی متوجه من بشه و بازم رفتاراش عین قبل باشه...کم هستند آدمهایی که متوجه من بشن و باز خودشون باشن!...پایین ساختمون حدود یک ساعته که یه پژو 206 طوسی وایستاده .یه پسری پشت فرمونه که گوشیه موبایل از وقتی که اومده پارک کرده تو دستشه هر از گاهی از ماشین پیاده میشه و یه سیگار روشن می کنه و با موبایلش حرف میزنه و اگه هم دختری تو این بین از جلوش رد بشه 5قدم باهاش میره و یه لبخندی میزنه و دوباره برمیگرده...آخرین بار که پیاده شد انگار متوجه شد که یکی از بالا داره نگاش میکنه برگشت بالا رو نگاه کرد و یه چشمک زد و یه ماچ فرستاد و نتیجه ای که نگرفت دوباره رفت تو ماشین نشست. چند ثانیه ای نگذشته بود که دختر طبقه پایینی  از ساختمون اومد بیرون رفت تو ماشینش نشست اما ماشین حرکت نکرد.یه کم جلوتر از ماشین یه خانمی با یه دختر بچه خیلی وقت بود که وایستاده بود هر ماشینی که از جلوش رد میشد سرشو میاورد دم شیشه ی جلوی ماشین یه چیزی میگفت و منتظر میشد ...بعضی از ماشینها یه مکثی می کردند بعد دوباره گازشونو می گرفتن و

می رفتن.یه ماشینی هم وایستاد بعد آرووم رفت یه کم جلوتر ترمز زد خانمه دست دخترش رو گرفت به تاخت رفت که در ماشینو باز کنه که ماشینه گازشو گرفت و رفت و اونم دستشو به حالت فحش آورد بالا و دوباره برگشت با دخترش سر جاش وایستاد.همین موقع در ماشین 206 باز شد  دختر همسایمون اومد بیرون یه ماچ برای پسر فرستاد پسر یه دستی تکون داد و دختر وارد ساختمون شد و پسر رفت.نگاه خانمه به دنبال ماشین 206 رفت و تا کجا داشت ماشین رو دنبال

 می کرد.2 دقیقه بعد 206 دنده عقب گرفت یه کم جلوتر از خانمه نگه داشت دستشو از ماشین بیرون آورد به علامت بیا اینور! خانمه با بچه اش رفت جلو سرشو برد پایین به پسر چیزی گفت...خندید...دختر بچه رو پشت سوار کرد و خودش جلو نشست و 206 رفت... یه آآآآه کشیدم...اومدم که برم دختر همسایه پایینیمون از ساختمون اومد بیرون ...داشت با موبایلش صحبت میکرد...این ور و اون ور رو نگاه کرد برای یکی دست تکون داد...یه آقای حدود 45 سال هم براش دست تکون داد اومد نزدیکش...دستشو گرفت یه شاخه گل بهش داد و پیاده رفتند...به کاکتوسم نگاه کردم...از پنجره اومدم کنار....یه لیوان آب به کاکتوسم دادم...رفتم جلوی آیینه...دوباره به کاکتوسم نگاه کردم ...اون هر روز همه ی اینها رو میبینه...بیخود نیست که هنوز گل نداده!

 

بلندترین سایه

دخترکان شهر ما دیگر حتی به فکر بکارت رویاهای آبی خود نیز نیستند

آنها در تردید, دودلی

در شک لحظه به لحظه ی زندگیشان

چه قدر آسان

خود را به دست ثانیه های نیامده می سپارند

و چه قدر سبک

چون مرغکان سبک بال و سبک مغز

بر فراز نابودی پرواز می کنند

و همچون حبابانی معلق در فکر ظریف و شیشه ای خود

به فضای لزج ذهن خود لبخند می زنند

و شتابان به دنبال سایه های روی دیوارها می دوند

شاید که بلندترین سایه های روی دیوار را از آن خود کنند.

 

+نوشته شده در شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧ساعت٢:٢٠ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()