خلسه

من اونو گم کردم!

من اونو یه روز گم کردم.تو یه شهر دیگه.تو یه یه هتل.تو یه خیابون.تو یه کلیسا. تو یه جاده. تو یه شب خوب...نه...تو یه شبی که می تونست خوب باشه...وسط یه رودخونه...تو یه قایق...تو یه قایق دوچرخه ای...تو یه پارک...تو یه جشن...تو یه تاکسی...تو یه سالن نمایش...تو همون سالن بود که پیداش کردم...تو همون سالن بود که دیدمش...نه...تو همون سالن نبود...تو یه سالنی تقریبا شبیه اونی که گمش کردم پیداش کردم...نه...پیداش نکردم...دیدمش...آره دیدمش...ولی نه...من اونو از اول تو یه کافه گمش کردم...تو همون کافه هم پیداش کردم...رو به روم نشسته بود.نگام نمی کرد.میزو نگاه می کرد.انگار که هیچ وقت نمی خواست نگام کنه...انگار که من رو به روش گم شده بودم...انگار که من روبه روش نبودم..ازش پرسیدم اسمت چیه؟ یه لحظه سرشو آورد بالا نگام کرد بعد دوباره سرشو انداخت پایین و به میز خیره شد و گفت:بعدا می گم!بعدا!

...بعد رفتیم تو خیابون...آره اونجابود ..فکر کنم همونجا بود که گمش کردم... داشتیم راه میرفتیم ...من هر از گاهی جا می موندم و اون می رفت...می رفت و منو نمی دید...انگار که من کنارش نبودم...انگار که من یه حجم سنگینی از هوا بودم...بهش گفتم اسمت چیه؟ گفت: چی؟ گفتم :اسمت؟ اسمت چیه؟ گفت:حالا نه بعدا! بعدا بهت می گم!...بعد سوار تاکسی شدیم...ببخشید اشتباه کردم...من اونو تو تاکسی گم کردم...کنارم نشسته بود. چشماشو بسته بود...خسته به نظر

 می رسید...آروم دم گوشش گفتم:ببین اسمت چیه؟چشماشو باز نکرد...مکث کرد...انگار که می دونست اگه دو ساعت دیگه هم جواب بده من گوش

 می کنم...گفت:گفتم که حالا نه بعدا بهت می گم...از ماشین پیاده شدیم...تا من به خودم اومدم اون رفته بود اون ور خیابون...داد زدم:هی! هی! وایستا تا من بیام..اما انگارنمی شنید که با اونم...من داد می زدم  هی! هی! وایستا!!و دنبالش میدویدم...تا اینکه بهش رسیدم .هن هن کنان گفتم:ببین بگو دیگه.اسمت چیه؟!ولی جواب نداد....با هم راه رفتیم به یه رودخونه رسیدیم.

از نگاهش احساس کردم می خواد قایق سواری کنه...رفتم که از آقایی که قایق کرایه می داد یه قایق بگیرم...

برگشتم...اون نبود...همه جا رو نگاه کردم...این ور...اونور...اون وسط رودخونه تو یه قایق دوچرخه ای بود...

آره...من اونو اونجا گم کردم...دستامو کنار دهنم گذاشتمو داد زدم:هی هی!اسمت چیه؟! اون یه چیزی میگفت که من نمی فهمیدم...یه کلمه ای که از اون فاصله ی دور نمی شنیدم....آره من اون تو یه شب خوب...نه...یه شبی که می تونست خوب باشه گمش کردم...آدم ها همدیگرو پیدا می کنند و از دست می دند.آدمها با همدیگه آشنا میشن و دنبال هم می گردن.چون من الان دارم دنبالش می گردم!من نمی دونم اسمش چیه!صداش می کنم (هی!هی!هی!)من دنبالش می گردم!من دنبال اونم...دنبالشم...دنبال اون هستم و می ترسم که دیگه هیچ وقت پیداش نکنم...

می ترسم ...می ترسم...می ترسم...

آخرین برگ!

 

شاید فقط خاطره ای شویم برای هم

زمانی که باد می آید و تمام گذشته ی من را بر خود سوار می کند

زمانی که چکاوکی می خواند و تمام دوستت دارم هایمان را مرور می کند

زمانی که دریا ساکت و آرام جاپاهای شادمانه مان را محو می کند.

شاید فقط خاطره ای شویم برای هم

زمانی که کولی ها کوچ می کنند و با نگاهشان کف دستانمان را سوراخ می کنند

زمانی که بوی تند قهوه تمام پاتوق های دو نفره را پر می کند

زمانی که بیدهای گره خورده مارا به یاد تمام دستان فشرده می اندازد

زمانی که قاصدکان, آخرین نامه ی مرا با خود می آورند

شاید فقط خاطره ای شویم برای هم

زمانی که فروغ در اتاق تنهایی فریاد می زند:

...و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

زمانی که باران, تمام گریه های دوری را پنهان می کند

زمانی که قرص ماه, تمام همخوابگی مان را در آسمان لمس می کند

شاید فقط خاطره ای شویم برای هم

زمانی که آخرین برگ دفترخاطراتمان خداحافظ محبوبم را گریه می کند.

+نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ساعت٩:۱٢ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()