خلسه

این پلک ها/خوابهایش را آنقدر سیاه میبیند که سفیدش به چشم بی کسی هایم نمی آید...کابوسهایت / که از قسط های عقب مانده ات بیشتر باشد / از خودت هم برگشت میخوری...بالشت را روی بیداری شهر کوک میکنی که به روی خودت نیاوری / هیچ شانه ای / زیر بار این اشکها نمیرود 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت۱:٢٤ ‎ق.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()