خلسه

فاجعه که فقط گلوله وُ خون نیست
ما که بی حاشیه می میریم
بی اعتراض
بی خراش
... ما فاجعه تریم ...
این شهر اگر هنوز ایستاده
ساختمان ها اگر ...
تنها به حرمتِ کوه وُ کارگر است
وقتی خودمان را به نظاره می روم
احساس می کنم
بر سر جسدی گرم ایستاده|َم
و سعی می کنم
انتهایِ استمرارِ خطی را پیدا کنم
که بر صفحه ی مانیتور بوق می کشد

+نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت۳:٤٧ ‎ب.ظتوسط مریم بیدختی | نظرات ()