میدانم هیچ شانه ای زیر بار این اشکها نمیرود رفیق!

این پلک ها/خوابهایش را آنقدر سیاه میبیند که سفیدش به چشم بی کسی هایم نمی آید...کابوسهایت / که از قسط های عقب مانده ات بیشتر باشد / از خودت هم برگشت میخوری...بالشت را روی بیداری شهر کوک میکنی که به روی خودت نیاوری / هیچ شانه ای / زیر بار این اشکها نمیرود 

/ 3 نظر / 21 بازدید
ساسان

خیلی وقت بود که نمینوشتی دلم برای این حس و حالت تنگ شده بود...عالی بود دختر....دوستش دارم شدید

ک.

دختر نمیا نمیا وقتی هم میا آدم رو هم با نوشته هات داغون میکنی هم درگیر هم دلواپس

مینا

[گل][ماچ]